امروز پنج شنبه 1 مهر 1400 شما در اس ام اسلر هستید.
به سایت اس ام اسلر خوش آمدید.
  • آخرين آهنگ ها
  • آخرين آلبوم ها
  • آخرين سريال ها
  • آخرین فیلم ها
  • آخرین موزیک ویدیو ها
خرید هاست ارزان خرید رپورتاژ اگهی
  • عاشقانه
  • 2 سپتامبر 2021
  • 7 views
  • دیدگاه‌ها برای جملات نرگس صرافیان | ۱۱۰ متن و جملات زیبا و دلنشین از نرگس صرافیان بسته هستند

جملات نرگس صرافیان | ۱۱۰ متن و جملات زیبا و دلنشین از نرگس
صرافیان

سایت اس ام اسلر درباره اس ام اس عاشقانه جملات نرگس صرافیان | 110 متن و جملات زیبا و دلنشین از نرگس صرافیان

خانهمتن و جملاتجملات نرگس صرافیان | 110 متن و جملات زیبا و دلنشین از نرگس صرافیان

 

منبع : سایت اس ام اسلر2021-09-02 02:07:45جملات نرگس صرافیان | ۱۱۰ متن و جملات زیبا و دلنشین از نرگس
صرافیان

  • عاشقانه
  • 21 آگوست 2021
  • 19 views
  • دیدگاه‌ها برای شعر در مورد حضرت عباس | ۱۰۰+ شعر در مورد شهادت حضرت عباس و تاسوعا بسته هستند

شعر در مورد حضرت عباس | ۱۰۰+ شعر در مورد شهادت حضرت عباس و
تاسوعا

سایت اس ام اسلر درباره اس ام اس عاشقانه در این نوشته از سایت اس ام اسلر تعداد ۱۰۰ شعر در مورد حضرت عباس کوتاه و بلند را برای شما عزیزان درج نموده ایم.
ممکن است که با توجه به فرا رسیدن ایام تاسوعا و عاشورای حسینی دنبال شعر با این موضوع باشید.
یا ایانکه قصد داشته باشید به عنوان استوری و کپشن از شعر در مورد حضرت عباس استفاده نمایید.
لذا مجموعه کاملی را برای شما عزیزان جمع آوری کرده ایم که امیدواریم مورد توجه شما قرار گیرد.
در ادامه با ما همراه باشید….
شعر در مورد حضرت عباس | ۱۰۰+ شعر در مورد شهادت حضرت عباس و تاسوعا

از فضل خودت شبی زبانم دادیساقی شدی و طبع روانم دادیگفتم که چه باید بنویسم از عشقدستان بریده را نشانم دادی

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

برای باغبان یاس آفریدندعلی را أشجع الناس آفریدندوفا داری و مردی و شجاعتیکی کردند و عباس آفریدند

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

با یاد کشتگانش، آیینه خانه ای ساختآیینه دار او بود ، آیینه چید عباساز نسل پختگان بود، خامی نکرد، باریچون سیب سرخ افتاد، از بس رسید عباس

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
حرف دل آب را کجا می زد مشک
سرتا سر کربلا صدا می زد مشک
تیری آمد به قلب عباس (ع) نشست
چون طفل رباب دست و پا می زد مشک
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
اگر عباس ماه هاشمین است
هنر جوی امیرالمومنین است
اگر اسطوره ی فخر و ادب شد
چو مامش حضرت ام البنین است
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
عباس تو سر لشکر گردان یمینی
هم فخر سمایی و هم شاه زمینی
هرجا ادبت وصف شود خلق بگویند
الحق ثمری ز حیدر و ام بنینی
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

روزی اگر احساس نمودی پر شینیگه مست ابوالفضل و گهی مست حسینیبر خاک بزن بوسه نما سرمه چشمتشکرانه بده زائر بین الحرمینی

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
پیراهنی از زخم، به تن دوخته است
این رسم، ز حضرت غم آموخته است
ای سـرو تمــاشاییِ ایــمان، عبـاس!
دل، شعله به شعله، در غمت سوخته است
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ضریح تو داره عطر گل یاس
نوازش های دستت میشه احساس
کی میدونه آقا پر میشه شاید
شبا سقا خونه ات با مشک عباس
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
امــام صابــران بـودم، خمیدم
جدا از شاخه شد یـاس امیدم
چو دست از جسم عباسم جدا شد
سـر خود را به نوک نیزه دید
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

تو احساس مرا دریاب ای رودلبم را تر نکن از آب ای رودتو که دستی نداری تا بیفتدبه سوی خیمه‌ها بشتاب ای رود

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

علـــم را بـــر زمــیــــن بگـــذارم، اما…تـــو را دســـت خـــدا بســپارم،  اما…به چشمم تیر زد آن قوم، ای عشــق!کـــه دســـت از دیـــدنت بردارم، اما…

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

 برادر با برادر دست می‌دادبرای بار آخر دست می‌دادچه احساس قشنگی ظهر آن روزبه عباس دلاور دست می‌داد

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

می من! بادهٔ من! مستی من!فدای تو تمام هستی مندل چشم انتظار کودکان رامبادا بشکند بی دستی من

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

به آن گل‌های پرپر بوسه می‌زدبه روی سینه با هر بوسه، می‌زدبه قرآن؟ نه، برادر داشت انگاربه دستان برادر بوسه می‌زد

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

به چشمش تیر بود اما نگاهش…چه رازی داشت با مولا نگاهش؟بدون دست می‌گیرد در آغوشتمام خیمه‌ها را با نگاهش

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

دل تـو تشنه و بی‌تاب می‌رفتبه لبیک «عمو بشتاب» می‌رفتتو دست رود را رد کردی آن روزاگــر نــه آبـــروی آب مــی‌رفــــت

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

امــام عـشـق را مــاه مـنـیریوفــاداران عـالــم را امـــیــــریدو دستت گرچه افتادند بر خاکبه خاک افتادگان را دست گیری

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
به شوق آسمان یا کاشف الکرب
پرم از ناگهان یا کاشف الکرب
به دستانت قسم امشب دلم را
به سوی خود بخوان یا کاشف الکرب
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
هرچند ز غربتت گزند آمده بود
زخمت به روان دردمند آمده بود
گویند که از هیبت دریای دلت
آن روز زبان آب ، بند آمده بود
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ذکر دل و جان عاشقان، مردی توست
ورد لب مردان جهان، مردی توست
تاریخ عطشناک ، دل شیعه هنور
سیراب شریعه جوانمردی توست
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
من از تو شرم دارم دست خود را
تو دادی هم دل و هم دست خود را
علم از دست تو افتاد اما
علم کرده به عالم دست خود را
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

عطش را با نگاه آورده بودندولی سرشار آه آورده بودندتـمـام کودکان تشنه آن روزبه دست تو پناه آورده بودند

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

کسی جز دست تو آب آورش نیستکسی سقّـای باغ پرپرش نیستدریــغ از او چــرا کــردنــد آن قــــوممگر این آب، مهر مادرش نیست؟

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

من از تو شرم دارم دستِ خود راتو دادی هم دل و هم دستِ خود راعــلــم از دســت تــو افـتـاد امـاعلــم کــردی به عالم دستِ خود را

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
او غربت آفتاب را حس می کرد
در حادثه التهاب را حس می کرد
بی تابی کودکانش آتش می زد
وقتی خنکای آب را حس می کرد
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

ساقی! برخیز و هفت تکبیر بزن!طرحی نو در پهنه‌ی تقدیر بزن!دستان بریده‌ی تو شمشیر خداشمشیر بزن! ساقی! شمشیر بزن!

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

عشاق که در آینه لبخند زدنداین آینه‌ی شکسته را بند زدندشیدایی آواز بریده‌ی مرابا دست بریده‌ی تو پیوند زدند

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

از کوثر عشق آب زلالت دادندسرمستی ناب و بی‌زوالت دادندای مشک به دوش خیمه‌های گل و نوردستت که بریده شد، دو بالت دادند

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

در هرم عطش اگرچه بی‌تاب شدیمچشمه چشمه پیش رخت آب شدیمای ساقی عشق! از ازل تا به ابداز مشک تو و اشک تو سیراب شدیم

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

این سوی منم؛ مات تو در خیمه‌ی آبآن سوی تویی؛ آینه‌ای در مهتاببا ما تا رود العطش راه بیا!ای دست بریده عاشقان را دریاب!

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
 روشنگر و مهتاب شبی یا عباس
بر رقیه تو ذکر لبی یا عباس
خواهم که تو را خلاصه توصیف کنم
دلگرمی و عشق زینبی یا عباس
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
جنگاوری عباس است چون پهلوان دلاور
شمشیر می زند او با عشق یار کوثر
عباس چشمی او گشته شهیر و معروف
چون که بود همیشه شاگرد رزم حیدر
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
دشمن آل حسین ، ز سرسپاه می ترسید
از رجز خوانی عباس ، به خود می لرزید
وقتی ارباب حسین به علتی محزون بود
با نگاهی به ابالفضل چه زود می خندید

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
آب در حسرت آن است ببوسد لب او
ورنه عباس نبود تشنه و شرمنده او
آب از خجلت خود تا به ابد گریه کند
باورش کن! ببین چشمه بگرید سرکوه
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
آن نخل به خون تپیده را می بوسید
آن مشک ز هم دریده را می بوسید
خورشید کنار علقمه خم شده بود
دستان ز تن بریده را می بوسید
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
تاریخ زمین پر از غم و احساس است
در راه بشر وسوسه ای خنّاس است
« اما به خدا هنوز من معتقدم »
آب است که سخت تشنه ی عباس است
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
در سینه ی ما نیست به جز درد، عمو!
افتاده فرات دست نامرد، عمو!
سوزاند عطش گلوی ما را اما
ما آب نخواستیم، برگرد عمو!
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ای عطر گل یاس دلم را دریاب
ای منبع احساس دلم را دریاب
من تشنه یک قطره محبت هستم
یا حضرت عباس! دلم را دریاب
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
جانبازی بی شماره یعنی عباس
سجاده پر ستاره یعنی عباس
بر دفتر سبز عشق پایانی نیست
معشوق هزار باره یعنی عباس
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
چقَدَر خوب که غارتگر ِ دلها شده‌ای
حیدری زاده، پسر خوانده‌ی زهرا شده‌ای
حضرتِ ماه که خورشید پناهنده یِ توست
کاشف الکَربِ ولی الَهِ عُظما شده‌ای
قمر ِهاشمیان، سَروِ ِکَلابی هایی
اَلحق عباس، سزاوار ِ تماشا شده‌ای
ضرباتی که به صِفّین زدی محشر کرد
الگوی مشق ِ نبردِ نَخَعی ها شده‌ای
حافظ عصمتِ ناموس ِخدایت کردند
همه ی دلخوشیِ زینبِ کبری شده‌ای
کمترین معجزه ی چشم ِ تو سلمان سازی ست
حیفِ تو نیست بگوئیم مسیحا شده‌ای؟!
دست بر قبضه مَبَر جنگ به تأخیر افتد
مشک کافی ست که تو حضرت سقّا شده‌ای
لشکر از هیبتِ عباسیِ تو ریخت به هم
دل به دریا زده و حسرتِ دریا شده‌ای
روی قولِ تو رقیه چه حسابی وا کرد
ذکر ِ آرامش ِ اصغر شبِ‌ لالا شده ای
زخم ِ شرمندگی اهلِ حرم با تو چه کرد
که زمینگیر ­ترین ساقیِ دنیا شده‌ای
هیچ کس فکر نمیکرد زمینت بزنند
بَد زمین خورده ولی بر سر ِ نِی پا شده‌ای
چقدر کم شده‌ای! حجم ِ تنت را بُردند
زیر ِ پا سخت در این معرکه پیدا شده‌ای
ای گُل ِ اُمِّ بنین این چه شکوفا شدنی ست؟!
علقمه گُل شده از بسکه ز هم وا شده‌ای
حرمله چَشم ِ تو را از حَدَقه بیرون ریخت
خار ِ چَشم ِ همه ی تنگ نظرها شده‌ای
شیر شد ریخت سر ِشانه سرت را ز عمود
دید وقتی که تو بی دستی و تنها شده‌ای
آب گشتی و نشد تا به حصیرت ببرند
ای که در کوچکیِ ‌قبر معمّا شده‌ای
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
کس پیش تو دم ز زور و بازو نزند
کو آنکه برابر تو زانو نزند؟
لب تشنه ز علقمه گذشتی آری
دریا که به رودخانه ها رو نزند
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
جلوه کن در دلِ شب صورت مهتاب بکش
خَم بیانداز به ابرویت و محراب بکش
فکر ما نیز بکن، شانه مزن مویت را
عاشقان را به سر ِ دار ِ پُر از تاب بکش
مادرت گفت که تا آخر عمرت عباس
مِنّتِ خادمی ِ محضر ِ ارباب بکش
دست در رود ببر، آب رویِ آب بریز
باز سقایی ِ خود را به رُخ ِ آب بکش
بین ِ بیداری و رویا، به سر ِ انگشتت
قطره‌ای رویِ لبِ کودکِ در خواب بکش
تو نگفته همه یِ حرف مرا می دانی
سحری پایِ مرا نیز به سرداب بکش
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
با نام ابالفضل گرفتار حسینیم
او کرده صدا گرمی ِ بازار حسینیم
از مادر ِ او هرچه که گفتیم گرفتیم
از اُمّ بنین است عزادار حسینیم
عباس مدد کرد در این خانه بمانیم
عباس شفا داد که بیمار حسینیم
او بابِ حسین است عجب باب وسیعی
او راه به ما داد که دربار حسینیم
از اوست حرارت به دل و اشک به چشمی
او جرأتمان داده خریدار حسینیم
او خرجی ره داده به پابوس رسیدیم
او خواست ببینیم که زوار حسینیم
در روز نهم حاجت یکساله بگیریم
از نفسْ تُهی و همه سرشار ِِحسینیم
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
فردای قیامت که گرفتار ترینیم
وحشت زده و بی کس و بی یار ترینیم
آنقدر طرفدار من و توست ابالفضل
انگار نه انگار گنهکار ترینیم
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
بین شک کردگان اگر انداخت
چهره در چهره ی قمر انداخت
سلسله کوهِ هاشمی شد چون
دست در بازوی پدر انداخت
زلف را ریخت روی شانه ی باد
باد را بین درد سر انداخت
اکثر دشمنان خود را او
نه که با تیغ ، با نظر انداخت
ازکمانی که داشت از دستش
مژه اش تیر بیشتر انداخت
یکی از ترس او سپر برداشت
یکی از هیبتش سپر انداخت
آمد عباس نصف لشگر را
از تکاپو همین خبر انداخت
ظهر فهمید طعم مُردن را
هر کسی را که در سحر انداخت
شیر را کرد شیر ِدر کاسه
تا بنوشد در او شکر انداخت
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
روی اسبِ سرکش امواج زین انداخته
آنکه روی آب را هم بر زمین انداخته
رود انگشتیست جاری که ابالفضل جوان
پا به دریا برده و بر او نگین انداخته
رود دریای خروشانی شده در پای مرد
مثل ماهی که به زحمت پوستین انداخته
آن ابالفضلی که نَفْسَش هم یقیناً سرکش است
آنچنان نَفْس قوی را اینچنین انداخته
طاق ابرویی که زیر گیسویش کرده کمین
تیر بر قلب سپاه در کمین انداخته
تو رگِ غیرت بخوانش من کلید قفل ها
قل هواللهی که بر روی جبین انداخته
در همین نقطه فقط کوهی به کوهی میرسد
روی پیشانیش آن وقتی که چین انداخته
وسعت دیدش وسیع است و به جنگ یک سپاه
اولین را کشته روی آخرین انداخته
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
دستی که طرح چشم تورا مست میکشید
صد آسمان ستاره از آن دست میکشید
بُرد بلند شرقی پیشانی ات به روز
خورشید را به کوچه ی بن بست میکشید
دست هزار عاطفه در کارگاه عشق
هر جلوه را به نام تو در بست میکشید
عاشق ترین، قشنگ ترین ، با وفاترین
انگار هر چه در خور عشق است میکشید
اما کنار علقمه دستان روزگار
تصویر یک شجاعت بی دست میکشید
مشک پر آب چشم مرا ، ریخت بر زمین
تیری که خصم خونی بد مست میکشید
خون میگرفت صورت عباس و او هنوز
شرمنده کز برادر خود دست میکشید
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ابروی هلالی ات قمر، تیغ برنده است
این ناوک مژگان چه بلاخیزوکشنده است!
مجنون شدنم قصه ی پرپیچ وخمی داشت
آشفتگی زلف تو دیوانه کننده است
عشق تو قماری ست که بازنده ندارد
این اشک قیامت برسد؛برگ برنده است
انگارعلی آمده درعلقمه ،احسنت
جنگاوری ات مثل پدر خیره کننده است
باید به شما رو بزنم ، درد شناسی اید
سوگند به مردیت،غرورم شکننده است
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
سخت است بی تو بودن در جستجوی دریا
ای بی نیازِ  از آب ای آرزوی دریا
تا ریخت موج بوسه بر ساحل دو دستت
یک لحظه توی خانه پیچید بوی دریا
امروز از لب تو سیراب شد حسینت
یک روز هم می آیی با مشک سوی دریا
دستت به شط تشنه آن روز اگر نمیخورد
می رفت تا قیامت هی آبروی دریا
بر دوش تو رقیه آرام آرمیده
مثل شقایقی که خوابیده روی دریا
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
منم محتاج باران عطایت
سر و جانم فدای چشم هایت
علمدار سپاه کربلایی
گل ام البنین جانم فدایت
شب میلادت ای ساقیّ حیدر
منم محتاج یک لحظه دعایت
همه هستی فدای لحظه های
لالایی خواندن مادر برایت
براتی را تصدّق کن بیایم
به پابوس حریم کربلایت
نمی دانی چگونه مرغ روحم
شده مجنون ایوان طلایت؟
دو دست ناز تو در روز محشر
خدا داند بُود ما را کفایت
بیا یاابن الحسن در ماه شعبان
میان هر دو چشمم خاک پایت
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
روزی شعر من امشب دو برابر شده است
چون که سرگرم نگاه دو برادر شده است
چون که بانوی کلابیه پسر آورده
چشم وا کن، پدر خاک قمر آورده
هر که از قافله فطرسیان جا مانده
نظرش خیره به گهواره سقا مانده
زور بازوی تو بی حد و عدد خواهد شد
بعد از این ام بنین، ام اسد خواهد شد
با وجود تو زمین حیدر دیگر دارد
کعبه جا دارد اگر باز ترک بردارد
از در خانه او پا نکشیدم هرگز
چون حسینی تر از عباس ندیدم هرگز
ماه ذی‌الحجه که عباس به حج عازم شد
همه بر کعبه ولی کعبه بر او محرم شد
در طوافش سخن از عقل فراتر می گفت
در حقیقت «لک لبیک برادر» می گفت!
این اباالفضل که از قبله فراتر می رفت
مرتضی بود که بر دوش پیمبر می رفت
علی اکبر به ثنا گویی او می آید:
چقدر منبر کعبه به عمو می آید
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
جانبازی بیشماره یعنی عباس
سجاده پُرستاره یعنی عباس
بر دفترِ سبز عشق پایانی نیست
معشوق هزارباره یعنی عباس
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
شاه قامت قیامتی داریم
دلبر با ابهتی داریم
کاسه لیس جناب عباسیم
وه چه رزق و لیاقتی داریم
نسل در نسلمان ابالفضلی است
درِ این خانه قدمتی داریم
قسمت کار ما گره نشود
یاور با محبتی داریم
ورد لب هایمان ابالفضل است
هر زمانی که حاجتی داریم
آرزوی بهشت را نکنیم
زیر این خیمه جنتی داریم
وسط روضه های تاسوعا
آرزوی شهادتی داریم
تا که دست بریده یاور ماست
انتظار قیامتی داریم
خاک سرداب علقمه نشدیم
ز همین ما شکایتی داریم
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
عباس ، رخ تو مه نوخاسته شد
از جلوه تو، رونق مه کاسته شد
از پرده درآمدی و گفتی که حسین
گل بود و به سبزه نیز آراسته شد
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ای عطر گل یاس! دلم را دریاب!
ای منبع احساس دلم را دریاب
من تشنه یک قطره محبت هستم
یا حضرت عباس! دلم را دریاب
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ای عشق زلال، روح دریا عباس
زیبایی محض،ای دلارا عباس
الحق که به تو نام قمرمی آید!
ای ماه ترین عموی دنیا عباس
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
در طریق عشق بازی امن و آسایش خطاست
با بلای عشق عاشق سینه چاک و مبتلاست
مست مستم من الا یا ایها الساقی بیا
یک دو جرعه باز می نوشم می باقی بیا
می مرا از خود جدا کرده به مستی می برد
می مرا هوشیار کرده سوی هستی می برد
می که می نوشم لبانم سرخ و می گونی شود
عاشق لیلای رخسارش چه مجنونی شود
تا که مستم از نگاه او مسلمانی کجاست ؟
چشم او شاعر شده عمان سامانی کجاست ؟
سجده باید کرد بر تولیت چشمان او
تکیه کرده آسمان بر قامت دستان او
جنگ صفین است و با جان رقص شمشیرش ببین
ای صد و ده بیشتر دست علم گیرش ببین
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ای آن که ز ادراک تو ایمان متصوّر
از پنجه ی لا حولِ تو… طوفان متصوّر
با غرّش تان گشت قیامت متبادر
در علقمه دریای خروشان متصوّر
نام تو نموده ست جهان را مُترنّم
سقّایی و با یاد تو باران متصوّر
«غیرت» رگ جوشیده ی در گردن یار است
تنها به مقام تو شود آن متصوّر
دستان تو آیات بریده ست اباالفضل!
گشته ست چنان سوره ی «رحمان» متصوّر
نام تو کلیدِ ادب و روح نجابت
در پرسش تاریخ، کما کان متصوّر
در شرح تو و دست تو عالم متحیّر
ایثار تو در یاد شهیدان متصوّر
مشک و عَلَم و منصبِ سقّایی ات عباس
در ذهن تو فریاد عمو جان متصوّر
بیچاره فراتی که به کامش نرسیده ست
هستی تو در آن ذهن پریشان متصوّر
تو غرّش پنهان علی در عَرَصاتی
در پنجه ی ایمان تو طوفان متصوّر
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
بس که دست دلبرم مشکل گشایی می کندخلق می گویند این سقا خدایی می کند
گر چه از فرط گنه بیگانه گشتم با دلشاوست دائم با دل من آشنایی می کند
تا بگیرد دست هر کس ناتوان است در جهاندست هایش از بدن میل جدایی می کند
هر که سوگندش دهد بر مادرش ام البنینبا نگاهی روزی اش را کربلایی می کند
قبله ی اصحاب ممتاز حسین ابروی اوستبر قلوب عاشقان فرمانروایی می کند
هر که خواهد حاجتی مردانه از باب حسیناین اباالفضل است بر او خوش عطایی می کند
بی نیاز از هر دو عالم می شود بر حق قسمهر که بر درگاه این آقا گدایی می کند
آن چنان جا در دل زهرای اطهر کرده استفاطمه در ماتمش صاحب عزایی می کند
چشم او با تیر لب وا کرد و گفت از غصه اشقطره قطره خون او قصه سرایی می کند
چشم من شرمنده ی لب های خشک اصغر استمادرش همراه لالایی دعایی می کند
دست دادم، چشم دادم، تا رسانم آب رالیک این مشک است با من بی وفایی می کند
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
جمال حق ز سر تا پاست عباسبه یکتائی قسم یکتاست عباس
اگرچه زاده ِ ام البنین استو لیکن مادرش زهراست عباس
علم در دست، مشک آب بر دوشکه هم سردار هم سقاست عباس
بنازم غیرت عشق و وفا راکه عطشان بر لب دریاست عباس
هنوز از تشنه کامان شرمگین استاز آن در علقمه تنهاست عباس
نه در دنیا بود باب الحوائجشفیع خلق در عقبا ست عباس
چه باک از شعله های خشم دوزخکه در محشر پناه ماست عباس
شفیعان چون به محشر روی آرندبریده دست او همراه دارند
خدا داند که از روز ولادتامام خویش را می خواست عباس
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
بابا بیا که قلب من از غصه آب شد
کاخ ستم ز سیل سرشکم خراب شد
بابا بیا که در عطش شوق دیدنت
چشم کبود و مضطربم غرق خواب شد
شد ناله‌ام مکمل گفتار عمه‌ام
در شام و کوفه از نظرم انقلاب شد
از چیست چنگ، بر رخ ماهت نشان زده
بابا چرا محاسنت این سان خضاب شد
از ضرب کعب نی نفسم بند آمده
سیلی زدن به روی یتیمت ثواب شد
دیگر نمانده زینتی از بهر دخترت
از بس که پنجه‌های ستم پر شتاب شد
بی‌معجرم ولی ز همه رو گرفته‌ام
خون لخته‌های روی سر من حجاب شد
از ما شکست حرمت و از تو لبِ کبود
وای از جسارتی که به بزم شراب شد
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
با نام ابالفضل گرفتار حسینیم
او کرده صدا گرمی ِ بازار حسینیم
از مادر ِ او هرچه که گفتیم گرفتیم
از اُمّ بنین است عزادار حسینیم
عباس مدد کرد در این خانه بمانیم
عباس شفا داد که بیمار حسینیم
او بابِ حسین است عجب باب وسیعی
او راه به ما داد که دربار حسینیم
از اوست حرارت به دل و اشک به چشمی
او جرأتمان داده خریدار حسینیم
او خرجی ره داده به پابوس رسیدیم
او خواست ببینیم که زوار حسینیم
در روز نهم حاجت یکساله بگیریم
از نفسْ تُهی و همه سرشار ِِحسینیم
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
کربلا کعبه عشق است و منم در احرام
شد در این قبله عشاق دو تا تقصیرم
دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد
چشم من دید در آن آب روان تصویرم
باید این دیده و این دست دهم قربانی
تا که تکمیل شود حج من آنگه میرم
وصل شد حال قیامم به عمودی به سجود
بی رکوع ماند نماز من و این تکبیرم
جسدم را به سوی خیمه اصغر مبرید
که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
هزار بار اگر افتد به خاک پای تو دستم
هنوز از تو و از هدیه کم تو خجل هستم
به ساقی و می و جام و بهشت و حور چه حاجت
که من زصبح ولادت به یاد چشم تو مستم
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
 افتاد اگر چه دست عباس
هرگز نبود شکست عباس
از پرچم کربلا بلند است
آوازه ضرب شصت عباس
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ای زصهبای حسینی سرمست
دستگیر همه عالم بی دست
بشریت به تو گوید تحسین
آفرین ای پسر ام بنین
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
منم یک عمر پابست ابوالفضل
اسیر دیده مست ابوالفضل
بود کار دل من با ابوالفضل
نوشته روی قلبم یا ابوالفضل
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
شب آیینه داران را سپیده
حسین ابن علی را نور دیده
تمام عمر را یا ایهاالناس
تپش های دلم می گوید عباس
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

تو شیر شاه مردانی اباالفضلدر عالم میرو سلطانی اباالفضلمیون آسمون قلب زینبتو شمس و ماه تابانی اباالفضل

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
چشمم از اشک پر و مشک من از آب، تهی است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهی است
به روی اسب، قیامم به روی خاک، سجود
این نماز ره عشق است، از آداب، تهی است
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
عقل گفتش تشنه کامی، نوش کن
عشق گفتش بحر غیرت جوش کن
آب گفتش بر صفای من نگر
قلب گفتش در وفای من نگر
عافیت گفتش کف آبی بنوش
عاطفت گفتش که چشم از وی بپوش
تشنگی گفتش تو را سازم هلاک
رستگی گفتش که از مردن چه باک؟
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
دل من فدای دو دست ابوالفضل
به قربان چشمان مست ابوالفضل
ربود از همه ساقیان گوی سبقت
به چوگان دل ناز شصت ابوالفضل
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
گر چه بی دستم ولی من دستگیر دست هایم
نام من عباس و  مفتاح در باب الشفایم
مادرم قنداقه ام را دور بیرق تاب داده
من ابوالفضلم دوای درد های بی دوایم
(داروی درد تمام درد های بی دوایم)
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
علت رحلت ارباب کهنسال اینجاست
پی گودال مگردید که گودال اینجاست
علقمه منطق تاریخ به هم می ریزد
روضه ی خنجر و گودال از امسال اینجاست
کودکان در پی همبازی خود می گردند
برسانید خبر ساقی اطفال اینجاست
ضربه بر فرق عمو منشاء تاریخ عزاست
اولین مرحله ی غارت خلخال اینجاست
بعد عباس، حرم امنیتش کامل نیست
موسم ریختن کعبه ی آمال اینجاست
هر کسی تکه ای از قامت او را برده
فقط از آن قد چون سرو دو تا بال اینجاست
گرچه افتاده ای از اسب، برادر برخیز
فاطمه مادرمان خسته و بی حال اینجاست
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
این آب ها که ریخت، فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک، قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از این که مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند، بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت
معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت
اما هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر که تو سقا شده‏اى
آب از هیبت عباسى تو مى‏لرزد
بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى
به سجود آمده‏اى یا که عمودت زده‏اند
یا خجالت زده‏اى وه که چه زیبا شده‏اى
یا اخا گفتى و ناگه کمرم درد گرفت
کمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى
منم و داغ تو و این کمر بشکسته
تویى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى
سعى بسیار مکن تا که ز جا برخیزى
اندکی فکر خودت باش ببین تا شده‏اى
مانده‏ام با تن پاشیده‏ات آخر چه کنم؟
اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى
مادرت آمده یا مادر من آمده است؟
با چنین حال به پاى چه کسى پا شده‏اى؟
تو و آن قد رشیدى که پر از طوبى بود
در شگفتم که در این قبر چرا جا شده‏اى
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ناگهان بازوی آب آور تو می ریزد
مشک می ریزد و چشم تر تو می ریزد
مژه های تو خودش لشکری از طوفان است
تیر را چون بکشم لشکر تو می ریزد
دیدم از دور که با نیزه بلندت کردند
بی سبب نیست که بال و پر تو می ریزد
گیرم امروز ببندم به سرت پارچه ای
صبح فردا روی نیزه سر تو می ریزد
بهترین کار تو این است که دستت نزنم
دست من گر بخورد پیکر تو می ریزد
شده اندازه ی قاسم بدنت از بس که
قد و بالای تو دور و بر تو می ریزد
مادرم مادر تو – مادر تو مادر من
گریه ی مادر من – مادر تو می ریزد
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
عطش از خشکی لب های تو سیراب شده
آب از هرم ترک های لبت آب شده
بعد از آن که تو لب تشنه عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جا باب شده
بعد افتادن عکس تو در آیینه ی آب
برکه از شوق رخت خانه ی مهتاب شده
این فرات است که از درد غمت  ای دریا!
بس که پیچیده به خود یک سره ، گرداب شده
تب و تاب حرم از تشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم از داغ تو بی تاب شده
تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده
صحنه ای که کمر کوه شکست از غم آن
عکس تیری ست که در دیده ی تو قاب شده
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
خبر پیچید سقا بهم پیچید
کنار خیمه ها آقا بهم پیچید
قمر افتاد، پشت سرش آفتاب افتاد
همین جا بود عاشورا بهم پیچید
سرش از سر بلندی بود، بالا بود
عمود آنقدرها زد تا به هم پیچید
نه، این مال زمین افتادن او نیست
دو چشمانش همان بالا به هم پیچید
تمام اتفاقاتی که انجامید
همه یک جا شد و یک جا به هم پیچید
هزاران چشم خیره، خیره تر می شد
بساط دختر زهرا به هم پیچید
و نا گه دختری داد زد گفت بابا…
بیا که معجر زن ها بهم پیچید
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
آبی نبود اگر که تو دریا نمی شدی
مشکی نبود اگر که تو سقا نمی شدی
حالا که  مثل نور شدی و قمر شدی
ای کاش هیچ وقت تو پیدا نمی شدی
این تیر با نگاه نظر می زند تو را
حالا نمی شد این همه زیبا نمی شدی؟!
می خواستی که تیر نگیرد تن تو را
کاری نداشت، خوش قد و بالا نمی شدی
تو جمع خیمه بودی و تقسیم کردنت
ور نه در این مزار کمت جا نمی شدی
پیش قد حسین، تمامت شکسته بود
تقصیر تو نبود اگر پا نمی شدی
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
این که بر سینه خود داغ برادر دارد
نتواند که سر از سینه ی تو بردارد
تیر ها با همه قامت به تنت جا شده اند
وای بر من چقدر پیکر تو پر دارد
می کشی پا به زمین و کمرم می شکنی
کمی آرام که در پای تو مادر دارد….
….می کشد تیر ز چشمان تو با دست کبود
ولی این تیر چرا هیبت خنجر دارد؟
ای رشید حرمم بی تو حرم غارت شد
آخر این خیمه آتش زده دختر دارد
چه شده با سرت از ضربه سنگین عمود
بین دو ابروی تو سخت است ترک بر دارد
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
گمان مکن پسرت ناتنی ‌برادر بود
قسم به عشق، کنارم حسین دیگر بود
منال ام بنین و ببال از عباس
تو شیر مادر و شیر تو شیر پرور بود
سقوط قلعۀ خیبر اگر به نام علی‌ست
فرات: خیبر دیگر؛ یل تو حیدر بود
ز شام تا به سحر دور خیمه‌ها می‌گشت
که ماه هاشمیان بود و مهر پرور بود
به لرزه بود از او پشت هفت ‌پشت ستم
یل تو یک‌ تنه یک تن نبود، لشگر بود
به جای دست روی چشم خویش تیر گذاشت
ببین که تا به چه حدی مطیع رهبر بود
اگر فتاد روی خاک می‌شود پرپر
ولی گل تو روی شاخه بود و پرپر بود
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
قربان عاشقی که شهیدان کوی عشق
در روز حشر رتبۀ او آرزو کنند
عباسِ نامدار که شاهان روزگار
از خاک کوی او طلب آبرو کنند
سقای آب بود و لب تشنه جان سپرد
می خواست آب کوثرش اندر گلو کنند
بی دست ماند و داد خدا دست خود به او
آنان که منکرند بگو رو به رو کنند
گر دست او نه دست خدائی ست پس چرا
از شاه تا گدا همه رو سوی به او کنند
درگاه او چو قبله ی ارباب حاجت است
باب الحوائجش همه جا گفتگو  کنند
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
دامن علقمه و باغ گل یاس یکی است
قمر هاشمیان بین همه ناس یکی است
سیر کردم عدد ابجد و دیدم به حساب
نام زیبای اباصالح و عباس یکی است
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
دیگر شده ام دچار وسواس بیا
بد جور به عصر جمعه حساس بیا
گفتی به عموی خود ارادت داری
این بار قسم به دست عباس بیا
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
هر چند که دیر کرد برمیگردد
نومید از او نگرد برمیگردد
اینقدر رباب بر سر و سینه نزن
چون قول که داد مرد برمیگردد
چون کوه دلت قرص که گرم است دلم
با آبِ زلال و سرد برمیگردد
دستش برسد به آب و آبی به لبش
اصلا ورق نبرد برمیگردد
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

امشب در کربلا قحطی آب استبر تشنگان، دل دریا کباب استاز آل طاها، شرمنده سقّاعباس واعطشا عباس یا عباسفریاد العطش خیزد به گردوناصغر لب تشنه و سقّا دلش خونای بحر غیرت، سقای عترتعباس واعطشا عباس یا عباسسردار لشکر و سقّای بی‌آبرقیه از عطش، گردیده بی‌تابرنگش پریده، اشکش به دیدهعباس واعطشا عباس یا عباسعباس ای پسر ساقی کوثرتنها سقا تویی، ای میرلشکردارد سکینه، آتش به سینهعباس واعطشا عباس یا عباسدریا، شرمنده از سقای آب استسقا، شرمنده از طفل رباب استاصغر زند پر، در دست مادرعباس واعطشا عباس یا عباستو مهر زهرایی، ای آب دریابنگر لبِ خشکِ حسین او رایک ماهپاره، گوید همارهعباس واعطشا عباس یا عباس

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
گر نخیزی تو ز جا، کار حسین سخت تر است
نگران حرمم، آبرویم در خطر است
قامت خم شده را هر که ببیند گوید
بی علمدار شده، دست حسین بر کمر است
داغ اکبر رمق از زانوی من بُرد ولی
بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است
دست از جنگ کشیدند و به من می خندند
تو که باشی به برم باز دلم گرم تر است
نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی
چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است
پیش من با سر منشق شده تعظیم نکن
که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است
علقمه پر شده از عطر گل یاس، بگو
مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است
اصغر از هلهله کردن بدنش می لرزد
گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است
تیر باران که شدی یاد حسن افتادم
دستت افتاده ز تن، فرق تو شق القمر است
وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار
که به دنبال سرت خواهرمان رهسپر است
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆

◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ای صبا رو بر حسینم گو که جان دارم هنوز
در دم جان دادنم مشتاق دیدارم، هنوز
در کنار نهر القم زخمدار و تشنه لب
بهر دیدار شهنشه اشگ میبارم هنوز
طاق نصرت دارم اندر سینه از پیکان خصم
انتظار مقدم سلطان بی یارم هنوز
کاسۀ چشمم چو پیمانه پر از خون سر است
جلوه گر در این پیاله عکس دلدارم هنوز
گر چه مست جام توحیدم فتادم سر خمار
با چنین مست و خماری باز هشیارم هنوز
تیر بر مشگم اصابت کرد خالی شد ز آب
شرمسار از تشنه اطفال دل افکارم هنوز
دست بیدادی ز پیکر هر دو دستم را برید
چون گل آفت زده بی برگ و بی بارم هنوز
تا که زد از سجده گاهم بوسه پیکان جفا
واژگون گشتم ز مرکب سخت دل زارم هنوز
تیر باران تا شدم بی دست افتادم ز پا
چاک چاک اعضا ز جور قوم بی عارم هنوز
آن گل سرخم که دارم خار در دامن ز تیر
گر چه خار از حد گذشته مایل خارم هنوز
شیر بودم تا ز دستم تیغ نا افتاده بود
صَعوَه سا در پنجه شاهین خونخوارم هنوز
در لب دریا بسان کشتی طوفان زده
بر تراب افتاده بشکسته در انظارم هنوز
در کنارم بهر سر سرکرده ها خنجر به دست
همچو نقطه در میان خط پرگارم هنوز
«نجمی » با خونابۀ دل می نوشت این نوحه را
بوی خون می آید از هر سطر اشعارم هنوز
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
کلید قفل مشکل هاست، عباس
به مردی شهرهٔ دنیاست، عباس
مروت، ریزه خوار خوان لطفش
فتوت، صورت و معناست، عباس
حسین بن علی را عبد صالح
ولی بر ماسوا مولاست، عباس
به دشت کربلا، آرامش دل
برای زینب کبراست، عباس
بود بدر منیر هاشمیون
که زیبا‌تر، ز هر زیباست، عباس
بزن بر دامنش دست توسل
که در جود و سخا آقاست، عباس
اگر چه زاده‌ی‌ام البنین است
ولیکن مادرش زهراست عباس
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
بس که عطشانند آل فاطمه
اشک هم خشکیده در چشم همه
آب… آبِ کودکان زد آتشم
خجلت از سقاییِ خود می‌کشم
کاش از اول نام من سقا نبود
یا در این صحرای خون دریا نبود
چون کمر بهر طواف عشق بست
در طواف اولش افتاد دست
طوف دوم در مطاف داورش
شد فدای دوست دست دیگرش
دور سوم خون به جای اشک خورد
تیر دشمن آمد و بر مشک خورد
دور چهارم داشت عزم ترک سر
کرد پیش تیر چشمش را سپر
دور پنجم با عمود آهنین
گشت سرو قامتش نقش زمین
گشت در دور ششم با تیغ تیز
عضو عضوش قطعه قطعه ریز ریز
دور هفتم داده بود از کف قرار
خویشتن را دید در آغوش یار
شد سراپا چشم زخم پیکرش
دید زهرا را به بالای سرش
با زبان حال می‌گفتش بتول
مرحبا عباس من حجّت قبول
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
بعد از تو غم به سینۀ لیلا پناه برد
مجنون دل شکسته به صحرا پناه برد
برخیز‌ای پناه حرم، گوشواره‌ای
با دلهره به زینب کبری پناه برد
پُرکرده حرمله همه جا، شاه بی‌سپاه
از بی‌کسی به خیمهٔ زن‌ها پناه برد
قولت چه می‌شود!؟ به تو امید بسته است
دیدی خودت رباب به سقا پناه برد
بعد از تو خیمه‌های حرم زود گُر گرفت
زینب همین که سوخت، به زهرا پناه برد
با احترام قافله برگشت تا حجاز
درخواب هم رقیه به رویا پناه برد
بعد از تو حرف از سر بازار می‌زنند
هشتاد و چار کودک و زن زار می‌زنند
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
نوشته‌اند سنان‌ها به تو امان ندهند
نوشته‌اند که ره را به تو نشان ندهند
نوشته‌اند به یک دیده بنگری همه را
نوشته‌اند دو روزن به آسمان ندهند
نوشته‌اند خودت جذبه باش و حکم بران
نوشته‌اند به این تیر‌ها کمان ندهند
اگر تمامی این رود‌ها تنور شوند
نوشته‌اند تو را مثل آب نان ندهند
چه مختصر شده‌ای ای رشید سایه فروش
نگفته‌ای که به ما هیچ سایه‌بان ندهند
ز بس شکفته شدی لحظه‌ای گمان بردم
قرار شد که سرت را به نیزه‌بان ندهند
لبم نمی‌رسد این تیر‌ها مزاحم ماست
چرا که فاصله‌ها بوسه را توان ندهند
نوشته‌اند که بر نی عمامه دار شوی
تو عالمی و به عالم جز این نشان ندهند
عمو به دیدهٔ طفلان همیشه سنگین است
خدا کند که سرت را به این و آن ندهند
خبر چو کاسهٔ لرزان لب به لب چرخید
خدا کند خبرت را دوان دوان ندهند
نوشته‌اند که در یک ضریح جا نشویم
به یک مدار دو سیاره را عنان ندهند
گران فروش‌ترین مردمان دنیایند
که ساقی‌ام بگرفتند و آبمان ندهند
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
دست تو را دوباره به چشمان‌تر زنم
شاید که مرهمی شود و بر جگر زنم
پلکی که خون گرفته به سختی تکان بده
شاید نمی‌رم و نفسی بیشتر زنم
باید هزار بوسه بگیرم که بوسه‌ای
بر زخم‌های دشنه و تیغ و تبر زنم
مشکت کجاست تا که بگویم رباب را
آبی نمانده بر لب خشک پسر زنم
هر چند بر غم من و تو خنده می‌کنند
بگذار دست بی‌کسیم بر کمر زنم
دستت به روی خاک و همه دست می‌زنند
در این میان منم که دو دستی به سر زنم
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
وقتی برای نام تو تصویر می‌کشم
باور نمی‌کنم که فقط شیر می‌کشم
تو شیر بیشه‌ای و برای جواب خلق
عباس را به صفحهٔ تفسیر می‌کشم
دائم نگاه مهر تو با دوستان بوَد
چون دشمن است دست تو شمشیر می‌کشم
تن‌ها به لطف چشم تو باید اگر شبی
یک یا حسین از ته دل سیر می‌کشم
از خاطرات کودکی‌ام عکس یک علم
با حلقه‌های کوچک زنجیر می‌کشم
سر تا سر وجود من اشک است، آفتاب
پای تو هرچه مانده به تبخیر می‌کشم
وقتی زبان اشک تو را درک می‌کنم
مشک و لبان تشنه و یک تیر می‌کشم
آن صحنه‌ای که از روی زین واژگون شدی
مثل غروب واقعه دلگیر می‌کشم
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
ای وای سایۀ سرم از دست می‌رود
پشت و پناه دخترم از دست می‌رود
بی‌تکیه‌گاه می‌شوم و می‌خورم زمین
یک کوه در برابرم از دست می‌رود
او یک تنه تمام بنی هاشم من است
با این حساب لشگرم از دست می‌رود
دارم برای غارتم آماده می‌شوم
ای وای من برادرم از دست می‌رود
این ضربهٔ عمود، عمود مرا کشید
از این به بعد این حرم از دست می‌رود
نزدیک می‌شوند به خیمه نگاه کن
دارد غرور خواهرم از دست می‌رود
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
دلی به وسعت پهنای عرش بالا داشت
لبی به وسعت مهریه‌های زهرا داشت
کنار علقمه در سجده‌گاه چشمانش
نداشت هیچ کسی را فقط خدا را داشت
اگر چه قطرۀ آبی میان مشک نبود
ولی کرانۀ چشمش هزار دریا داشت
هدر نرفت ز پرتاب چله‌ها، تیری
همین که در وسط گیر و دار گیر افتاد
عمودی آمد و فرقش شکست تا جا داشت
امیر علقمه، از بس که قدّ و بالا داشت
درست وقت نزولش؛ همه نگاه شدند
رشید بود، زمین خوردنش تماشا داشت
حسین بود و علی اصغر شهید شده
کنار علقمه اما هنوز سقا، داشت…
◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆
خوردی زمین و حیثیت لشکرم شکست
اصلی ترین ستون خیام حرم شکست
فریاد های «انکسری» بی دلیل نیست
در اوج درد تکیه گه آخرم شکست
از ناله های «یا ولدی» در کنار تو
معلوم شد که باز دل مادرم شکست
درد مرا فقط پدرم درک می کند
دیدم چگونه بال و پر جعفرم شکست
ساق عمود در سر تو گیر کرده است
نعره زنم که وای سر حیدرم شکست
تو در میان علقمه از پا نشستی و
در بین خیمه ها سپر خواهرم شکست
وقتی عمود خیمه کشیدم سکینه گفت:
دیدی غرور ساقی آب آورم شکست
آن شب که سوخته ها همه دور زینب اند
گوید عمو کجاست ببیند سرم شکست
وقتی شتاب سیلی و مرکب یکی شدند
هر جفت گوشواره، زیر معجرم شکست
✶ بیشتر بخوانید  ✶
کتیبه محرم
دو بیتی های در رثای امام حسین
عکس محرم
انشا در مورد محرم
شعر برای محرم
درس های عاشورا برای زندگی امروز
متن شب تاسوعا

 

منبع : سایت اس ام اسلر2021-08-21 20:16:23شعر در مورد حضرت عباس | ۱۰۰+ شعر در مورد شهادت حضرت عباس و
تاسوعا

  • عاشقانه
  • 10 آگوست 2021
  • 14 views
  • دیدگاه‌ها برای متن درباره شهید | متن و شعر زیبا درباره شهید و شهدا و شهادت بسته هستند

متن درباره شهید | متن و شعر زیبا درباره شهید و شهدا و
شهادت

سایت اس ام اسلر درباره اس ام اس عاشقانه در این نوشته از سایت اس ام اسلر قصد داریم تعداد زیادی متن درباره شهید زیبا و اثر گذار را درج نماییم.
ممکن است قصد داشته باشید که یک استوری یا پشت برای شهیدان در فضای مجازی منتشر نمایید.
برای این امر نیاز به یک متن درباره شهید دارید که زیبا و تاثیر گذار باشد و برای مخاطب دلنشین باشد.
به همین دلیل در این مجموعه تعداد زیادی از این جملات و اشعار را برای شما جمع آوری کرده ایم.
امیدواریم که مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد…. در ادامه با ما همراه باشید…
متن درباره شهید | متن و شعر زیبا درباره شهید و شهدا و شهادت

سلام بر تربت پاک شهدا
سلام بر انسانهای پاکی که از خون پاک شهدا حمایت و حفاظت می کنند. سلام بر شما!

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهادت یعنی عزت، ایمان، تمام خوبیها و در یک کلمه رسیدن به حق تعالی و رضایت او

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

آیا می دانید حدود پانزده هزار شهید در ماه مبارک رمضان شربت شهادت نوشیده اند؟
میزان آمار شهدای روحانی نسبت به جمعیت شان ۱۲ برابر سایر اقشار جامعه است!

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

 در دفتر خاطرات ما بنویسید: ما هرچه داریم از شهدا داریم

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

سه گروه روز قیامت نزد خدا شفاعت می کنند: انبیاء علماء و شهداء.
«حضرت محمد (ص)»

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

سلام بر آنهایی که از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم، قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم، به خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیم سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند. سلام بر شهدا!

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهید، باران رحمت الهی استکه به زمین خشک جانها، حیات دوباره می‌دهدعشق شهید، عشق حقیقی استکه با هیچ چیز عوض نخواهد شد

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

ای شهید!
به هر کههرچه داشتی بخشیدیحتی تیر‌ها هماز پیکرتخون نوشیدند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–
متن درباره شهید جدید

گاز شیمیایـی و عشــق هردو می سوزانند!
 یکی پـوست را ، و چشم را ، و جسم را  و دیگری دل را و جان را
 هردو سوختن ناله ها دارد و نشانها !
 خوب که نه، بد هم نگاه کنی نشـانِ هردو سوختن را در او می بینی…
ولی این سوختن کجا و آن سوختن کجا

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهدا توانستند، آمده‌ایم تا ما هم بتوانیم! ای که مرا خوانده‌ای راه نشانم بده!

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

هر طرف که می‌نگری شهیدی را می‌بینی که با چشمان نافذ و عمیقش نگران توست که تو چه می‌کنی؟ سنگین است و طاقت فرسا زیر بار نگاهشان حس می‌کنی که در وجودت چیزی در هم می‌ریزد!

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

ای شهدای گمنام و ای غلطیده‌شدگان در سرب‌های سرد و سنگین که به عشق مام میهن و انقلاب و اسلام، سر بر سودای عشق گذاشتید. اینجا کجاست؟ ما کیستیم… شما که بودید؟ و کجایید؟ بر مزار کدامتان بگرییم که بغض امان نمی‌دهد، بگرییم، گریه مگر دوا کند… می‌گرییم اما زهی تاسف که گریه نیز دوا نمی‌کند! در این مطلب زیباترین مجموعه شعر و متن در مورد شهادت را آماده کرده‌ایم که در ادامه خواهید خواند.

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

ای شقایق‌ها
ایثار از آن شماست که دنیا را گوشه‌ای افکندید و با پرواز عاشقانه خود، بر روز‌های ما نسیم بهشت پاشیدید

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

زیباترین فصل این فرهنگ، خالقان این حماسه عظیم اند که با صلابت اراده و نور ایمان، رهنورد راه مقدسی شدند که پاداش آن، جاودانگی و بقا بود

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

وقتی عقل عاشق شود!عشق عاقل می‌شودو شهید می‌شوی…

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهید، باران رحمت الهی استکه به زمین خشک جانها، حیات دوباره می‌دهدعشق شهید، عشق حقیقی استکه با هیچ چیز عوض نخواهد شد

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–
متن درباره شهید برای استوری

شهید کسی است که در میدان جنگ و در خدمت امام یا نائب او کشته شود و هرکس در زمان امام زمان (عج) در حفظ اسلام کشته شود، یقیناً به او ملحق خواهد شد، شهادت عبارت است از نبوغ درخشان حیات در کمال هشیاری و آزادی

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

هر چه امروز کشور ما دارد و هرچه در آینده بدست بیاورد به برکت خون این جوانان شهید است

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهادت؛ عشق به وصال محبوب و معشوق در زیباترین شکل است

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

مجاهد فی سبیل الله بزرگتر از آن است که گوهر زیبای عمل خود را به عیار زخارف دنیا محک بزند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

مکه برای شما، فکه برای منبال نمی‌خواهماین پوتین‌های کهنه هم می‌توانند مرا به آسمان ببرند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

کوچه هایمان را به نامشان کردیمکه هرگاه آدرس منزلمان را می‌دهیم بدانیماز گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می‌رسیم.خمیده راه رفتند تا امروز بتوانیم راست راست راه برویم«برای شادی روح شهدا صلوات»

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

کسی می‌تواند از سیم خاردار‌های دشمن عبور کندکه در سیم خاردار‌های نفس خود گیر نکرده باشد“اشهد ان ” شما زنده‌تر از ما هستید!مرگ در مسلک ققنوس ندارد جایی…

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهداء دعا داشتند؛ ادعا نداشتندنیایش داشتند؛ نمایش نداشتندحیا داشتند؛ ریا نداشتندرسم داشتند؛ اسم نداشتند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–
متن درباره شهید برای کپشن

سفیر عشق شهید است و ارباب عشق حسین (ع) و وادی عشاق کربلاجایی که ارباب عشق سر به باد می‌دهد تا اسرار عشاق را بازگو کند که برای عشاق راهی جز از کربلا گذشتن نیست

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهدا، رفته اند و رسالتی از جنس آگاهی و حرکت را بر دوش ما باقی گذاشته اند. شهادت، مرز زمین و آسمان است و شهدا، مرزبانان هماره بیداری. شهیدان، پیامبران حماسه انسان اند که ما را مسئولیتی ممتد که در لحظه لحظه زندگی مان جاری است، نازل فرموده اند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

مینویسم تا یادم نرود:
تمام اقتدار میهنم را از پرواز شما دارم
این روزها بیشتر از همیشه
شرمنده نگاه منتظرتان هستیم
آن نگاهی که گویا فریاد میزند:
خونمان را به سازش با دشمن نفروشید
افسوس!! هزاران افسوس که خون دل خوردنت هایتان!! یادمان رفت

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهادت فنا شدن انسانبرای نیل به سرچشمه نورو نزدیک شدن به هستی مطلق است

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

با شهدا بودن سخت نیستباشهدا ماندن سخته

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

ای شهید
ما همیشه بیاد خواهیم داشت که اگر با آرامش و امنیتی دلنشین در کانون گرم خانواده روزها را سپری می سازیم، همه را مدیون خون سرخ شما هستیم که بر این خاک مقدس جاری گشت و سرخی اش را لاله ها تا ابدیت با یادگار خواهند داشت

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–
متن درباره شهید برای توییتر

کسی می تواند از سیم خار دارهای دشمن عبور کند
 که در سیم خار دارهای نفس خود گیر نکرده باشد
شهید علی چیت سازیان

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

کوچه هایمان را به نامشان کردیم ، که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم
بدانیم
گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

دل شهید وسیع وبی انتهاست زیرا هرگاه رود به اقیانوس متصل شود دیگر رود نیست اقیانوس است دل شهید است که به معدن عظمت الهی متصل است و معدن عظمت هم که می دانی بی انتهاست

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

وقتی نماز می خواند با گردنی کج می ایستاد
به او می گفتیم : مگر گردنت شکسته
چرا گردنت را راست نمی گیری ؟
می گفت : در درگاه خدا ، گردن که هیچ
تمام اعضاء و جوارح بدن باید شکسته باشد

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهادت به خون و تیر و ترکش نیست ، آن روز که خدا را با همه چیز و در همه جا دیدیم و نشان دادیم ، شهید شده ایم

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

خوشا به حال آنان که پروازشان اسیر هیچ قفسی نشد ، و هیچ بالی اسیر پروازشان نساخت .. خوشا به حال آنان که از رهایی رهیدند ، و بال و بال جانشان نشد . خوشا به حال آنان که ….. خوشا به حال ما ، اگر شهید شویم

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

آنجا روی درب اطاقمان می نوشتیم : یا حسین فرماندهی از آن توست، اینجا می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

من همیشه بیاد خواهم داشت که اگر با آرامش و امنیتی دلنشین در کانون گرم خانواده روزها را سپری می سازم، همه را مدیون خون سرخ شما هستم که بر این خاک مقدس جاری گشت و سرخی اش را لاله ها تا ابدیت با یادگار خواهند داشت

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

امام خمینی (ره):
 شهادت ارثی است که از موالیان ما که حیات را عقیده و جهاد می دانستند و در راه مکتب پرافتخار اسلام با خون خود و جوانان عزیز خود از آن پاسداری می کردند به ملت شهیدپرور ما رسیده است.

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–
متن درباره شهید ادبی

اگر سری به گلزار شهدا زدی مطمئن باش شهدا  آنقدر  مرام و معرفت و جوانمردی در رگبرگهاشون جاریست که تو رو دست خالی رد نکنند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

آسمونی شدن نه بال میخواد و نه پر. دلی میخواد به وسعت خود آسمون. مردان آسمونی بال پرواز نداشتن، تنها به ندای دلشون لبیک گفتند و پریدن

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

ما با جهاد، با مرگ می جنگیم و از او به شهادت می گریزیم
 شهادت را نه در جنگ،در مبارزه می دهند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهدا از ما اشک نمی خواهند، عمل می خواهند . ما برای خوشحالی آقا چه کردیم؟ غیبت کردیم؟ دروغ گفتیم؟نگاه به نامحرم کردیم؟ چه کردیم؟ شهدابه شما قول می دهم دلم را از غیر خدا بشویم و فقط به خدا امیدداشته باشم وتا زنده ام در راه خدا تلاش کنم تا همه وجودم را برای خودش فدا کنم

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

ای روشنای خانه امید، ای شهیدای معنی حماسه جاوید، ای شهیدچشم ستارگان فلک از تو روشن استای برتر از سراچه خورشید ای شهید« زهره » به نام توست غزلخوان آسمانبا یاد توست مشعل « ناهید » ای شهید« قد قامت الصلاه » به خون تو سکه زددر گسترای ساحت تحمید ای شهیدتیغ سحر زجوهره خونت آبدارگشت و شکست لشکر تردید، ای شهیدآئینه‌دار خون تو اند آسمانیانرنگین‌کمان به شوق تو خندید ای شهیدایمن شدند دین و وطن تا به رستخیزفارغ شدند زآفت تهدید، ای شهیددر فتنه‌خیز حادثه‌ها جان پناه ماستبانگی که در گلوی تو پیچید، ای شهیدصرافی جهان زتو گر نقد جان گرفتجام شهادتش به تو بخشید، ای شهیدنام تو گشت جوهر گفتار عارفان« عارف » زبان گشوده به تأکید، ای شهید

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–
متن درباره شهید زیبا

تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟
ای کاش کسی از تو خبر داشته باشد
آن باد که آغشته به بوی نفس توست
از کوچه ما کاش گذر داشته باشد . . .
ای دشمن حق ما دلیر و حق پرستیم
برگرد ! تا سربند یا زهـرا (س) نبستیم . . .

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

چفیه‌ی من بوی شبنم می‌دهد
عطر شب‌های محرم می‌دهد
چفیه‌ی من، سفره‌ی دل می‌شود
جمعه، با مهدی، مقابل می‌شود

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

ای دوست به حنجر شهیدان صلوات
بر قامت بی سر شهیدان صلوات
خدا می داند اگر پیام شهدا و حماسه های انها را به پشت جبهه منتقل نکنیم گنه کاریم

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

سری که هیچ سرآمدن نداشت، آمد
بلند بود ولیکن بدن نداشت آمد
بلند شد سر خود را به آسمان بخشید
سری که بر تن خود، خویشتن نداشت آمد

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالی تو
دلم دوباره گرفته زبی‌خیالی تو
تو التماس نگاه کدام پنجره‌ای
که نقش بسته نگاهم به طرح قالی تو

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

رفتن به جهاد نفس راهی است بزرگ
از جبهه گریختن گناهی است بزرگ
ما بر سر پست انقلابیم اکنون
خفتن سر پست اشتباهی است بزرگ

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

دید در معرض تهدید دل و دنیش را
رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را
رفت و حتی کسی از جبهه نیاورد به شهر
چفیه و قمقمه اش کوله و پوتینش را

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–
متن درباره شهید احساسی

چشم پاک دختری از جمله‌ای تر مانده است
چشم‌های پاکش اما خیره بر در مانده است
روی دیوار اتاق کوچک تنهایی‌اش
عکس بابایش کنار شعر مادر مانده است
یاد و خاطره شهیدان گرامی باد

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

دست ما با قلم سازگارتر است تا با تفنگ ، اما آنجا که شیطان و اولیای او با تفنگ بر جهان و جهانیان حاکمیت یافته اند، ما را چاره ای دیگر نیست مگر آن که تفنگ برداریم و از حق و عدالت و مظلومین دفاع کنیم.
شهید سید مرتضی آوینی

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

آنانکه به هزاران دلیل زندگی می کنندنمی توانند به یک دلیل بمیرند
و آنانکه به یک دلیل زندگی می کنندبا همان دلیل نیز می میرند
شهید عبدالکریم جهانگرد

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

گرگها خوب بدانند ، در این ایل غریبگر پدر مرد ، تفنگ پدری هست هنوزگر چه مردان قبیله همگی کشته شدندتوی گهواره چوبی پسری هست هنوز‎

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

گمنامی تنها برای شهرت پرستان درد آور استوگرنه همه اجر‌ها در گمنامیستمحکمه خون شهداء محکمه عدلیستکه ما را در آن به محاکمه می‌کشند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

شهیدان از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم، قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم، به خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیم

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

به هر کههرچه داشتی بخشیدیحتی تیر‌ها هماز پیکرتخون نوشیدند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

کوله بارى پر ز مهر انبیا دارد شهیدسینه‏‌اى چون صبح صادق، باصفا دارد شهید

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

ای آب ندیده‌ها و آبی شده‌هابی جبهه و جنگ، انقلابی شده‌هامدیون شبِ حمله‌ی جانبازانید‌ای بر سر سفره، آفتابی شده‌ها

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

از آسمان عرفان، تابنده اختری رفتوز کنج علم و ایمان، ارزنده گوهری رفتسرباز پیشتازی از خیل عشقبازاناز صفحه‌ی شجاعت یکتا دلاوری رفت

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

از عرش صدای ربنا می‌آیدآوای خوش خدا خدا می‌آیدفریاد که در‌های بهشت باز کنیدمهمان خدا سوی خدا می‌آید

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

نام خداوند مردان جنگدلیران، چون شیر و ببر و پلنگبه نام خداوند مردان دینز شک رفته مردان اهل یقین

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

بدی کردیم، خوبی یادمان رفتز دل‌ها لای‌روبی یادمان رفتبه ویلای شمالی خو گرفتیمشهیدان جنوبی یادمان رفت

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

هنوز بوی خوش یاس و جبهه می‌آیداگر کسی بگشاید دوباره ساک تو را

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

پیچید شمیمت همه جا‌ی تن بی سرچون شیشه عطری که سرش گم شده باشد

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

بر روح تمام شیعیان تیغ زدندبر مردترین مرد جهان تیغ زدندخورشید به سینه، ماه بر سر می‌زدانگار به فرق آسمان تیغ زدند

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

ما ساده دلیم و به دلی کار نداریمجز حضرت ارباب خریدار نداریمبا لطمه به روی بدن خود بنوشتیمما مست حسینیم به کسی کار نداریم

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

رویِ تمام پنجره‏ها خط کشید و رفتچیزی برای بودنش اینجا ندید و رفتجنگل دو دست خواهش چوبی درست کردآن شب که در میانِ درختان وزید و رفتآن شاخه، آه بعد عروجش چه حیف شدوقتی که آن پرنده زیبا پرید و رفتدر، با تمام قدرت خود، روی دست خورددر کوچه، باد پشت سرش می‏دوید و رفتدنبال می‏کنم قدمش را، هنوز هستخونِ پری که روی خیابان کشید و رفتتا آسمان که پنجره‏اش همچنان فراخاز این زمین که بال و پرش را درید و رفتباران گرفت لحظه آخر که پر کشیدبر چترهای غم‏زده خون می‏چکید و رفت

——–✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶✶——–

به جای آب، عطش، پشت خنده غم بنویسو سرفه‏های پدر را کنار هم بنویسبه جای آدم و حوا، دو تا ستاره بکشو بعد واژه قابیلشان، ستم بنویسانار باغ خزان دیده‏ام! عزیز دلم!بهار را به وجود پدر بدم؛ بنویس!ببین نفس به نفس، قصه قصه خاطره استکنار بستر او باش و دم به دم بنویسکبودی و خط ممتد و حجله و تابوتوزید عطر شهادت مقابلم، بنویس

✔✔ دیگر مطالب مرتبط را نیز بخوانید ✔✔
انشا دفاع مقدس

 

منبع : سایت اس ام اسلر2021-08-10 11:49:54متن درباره شهید | متن و شعر زیبا درباره شهید و شهدا و
شهادت

  • عاشقانه
  • 6 آگوست 2021
  • 13 views
  • دیدگاه‌ها برای اشعار معینی کرمانشاهی | گلچین بهترین اشعار معینی کرمانشاهی کوتاه و بلند بسته هستند

اشعار معینی کرمانشاهی | گلچین بهترین اشعار معینی کرمانشاهی
کوتاه و بلند

سایت اس ام اسلر درباره اس ام اس عاشقانه اشعار معینی کرمانشاهی | گلچین بهترین اشعار معینی کرمانشاهی کوتاه و بلند

خانهمتن و جملاتاشعار معینی کرمانشاهی | گلچین بهترین اشعار معینی کرمانشاهی کوتاه و بلند

 

منبع : سایت اس ام اسلر2021-08-06 19:29:11اشعار معینی کرمانشاهی | گلچین بهترین اشعار معینی کرمانشاهی
کوتاه و بلند

  • عاشقانه
  • 30 جولای 2021
  • 17 views
  • دیدگاه‌ها برای اشعار کودکانه عید غدیر | مجموعه گلچین زیباترین اشعار کودکانه عید غدیر بسته هستند

اشعار کودکانه عید غدیر | مجموعه گلچین زیباترین اشعار کودکانه
عید غدیر

سایت اس ام اسلر درباره اس ام اس عاشقانه اشعار کودکانه عید غدیر | مجموعه گلچین زیباترین اشعار کودکانه عید غدیرخانهمتن و جملاتاشعار کودکانه عید غدیر | مجموعه گلچین زیباترین اشعار کودکانه عید غدیر

 

منبع : سایت اس ام اسلر2021-07-30 23:46:00اشعار کودکانه عید غدیر | مجموعه گلچین زیباترین اشعار کودکانه
عید غدیر

  • عاشقانه
  • 23 جولای 2021
  • 6 views
  • دیدگاه‌ها برای اشعار نیما یوشیج | مجموعه گلچین زیباترین اشعار نیما یوشیج کوتاه و بلند بسته هستند

اشعار نیما یوشیج | مجموعه گلچین زیباترین اشعار نیما یوشیج
کوتاه و بلند

سایت اس ام اسلر درباره اس ام اس عاشقانه اشعار نیما یوشیج | مجموعه گلچین زیباترین اشعار نیما یوشیج کوتاه و بلندخانهمتن و جملاتاشعار نیما یوشیج | مجموعه گلچین زیباترین اشعار نیما یوشیج کوتاه و بلند

 

منبع : سایت اس ام اسلر2021-07-23 22:55:34اشعار نیما یوشیج | مجموعه گلچین زیباترین اشعار نیما یوشیج
کوتاه و بلند

  • عاشقانه
  • 12 جولای 2021
  • 7 views
  • دیدگاه‌ها برای اشعار سعدی | گلچین اشعار زیبا و ناب سعدی شیرازی کوتاه و طولانی بسته هستند

اشعار سعدی | گلچین اشعار زیبا و ناب سعدی شیرازی کوتاه و
طولانی

سایت اس ام اسلر درباره اس ام اس عاشقانه در این نوشته از سایت اس ام اسلر قصد داریم تعداد ۱۱۰ شعر از اشعار سعدی را برای شما عزیزان درج نماییم.مطمئنا کسی نیست که شعر های سعدی شیرازی را نشنیده باشد و علاقه مند به آن نباشد.اگر شما هم جز علاقه مندان به اشعار وی هستید و میخواهید که از آن ها را مطالعه کنید با ما همراه باشید.همچنین شما می توانید از اشعار سعدی در پروفایل و همچنین استوری واتس آپ و اینستا نیز استفاده کنید.به همین خاطر در این مطلب مجموعه کاملی را برای شما جمع آوری کرده ایم.امیدواریم که مورد توجه شما عزیزان قرا گیرد.با ما در ادامه همراه باشید…اشعار سعدی | گلچین اشعار زیبا و ناب سعدی شیرازی کوتاه و طولانیآشنایی مختصر با سعدیابومحمّد مُشرف‌الدین مُصلِح بن عبدالله بن مشرّف (۶۰۶ – ۶۹۰ هجری قمری) متخلص به سعدی، شاعر و نویسندهٔ پارسی‌گوی ایرانی است.اهل ادب به او لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی به‌طور مطلق، «استاد» داده‌اند.او در نظامیهٔ بغداد، که مهم‌ترین مرکز علم و دانش جهان اسلام در آن زمان به حساب می‌آمد، تحصیل و پس از آن به‌عنوان خطیب به مناطق مختلفی از جمله شام و حجاز سفر کرد.سعدی سپس به زادگاه خود شیراز، برگشت و تا پایان عمر در آن‌جا اقامت گزید.آرامگاه وی در شیراز واقع شده‌است که به سعدیه معروف است.جزای آن که نگفتیم شکر روز وصالشب فراق نخفتیم لاجرم ز خیالجماعتی که نظر را حرام می‌گویندنظر حرام بکردند و خون خلق حلالغزال اگر به کمند اوفتد عجب نبودعجب فتادن مردست در کمند غزالتو بر کنار فراتی ندانی این معنیبه راه بادیه دانند قدر آب زلالاگر مراد نصیحت کنان ما اینستکه ترک دوست بگویم تصوریست محالبه خاک پای تو داند که تا سرم نرودز سر به درنرود همچنان امید وصالحدیث عشق چه حاجت که بر زبان آریبه آب دیده خونین نبشته صورت حالسخن دراز کشیدیم و همچنان باقیستکه ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملالبه ناله کار میسر نمی‌شود سعدیولیک ناله بیچارگان خوشست بنال»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««سر مویی به غلط در همه اندامم نیستگو همه شهر به جنگم به درآیند و خلافمن که در خلوت خاصم خبر از عامم نیستبه خدا و به سراپای تو کز دوستیتخبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنیبه دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««ز چشم مست تو امید خواب می بینمتو خوش بخفت که ما را قرار خفتن نیستبه دیدن از تو قناعت نمی توانم کردحکایتی دگرم هست و جای گفتن نیست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««من  آن  نیم  که  حلال از حرام  نشناسمشراب با تو حلال است و آب بی تو حرام»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««غزال اگر به کمند اوفتد ، عجب نبودعجب فتادن مرد است در کمند غزال ….»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««سلسله موی دوست حلقه دام بلاستهر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراستگر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغدیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاستگر برود جان ما در طلب وصل دوستحیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماستدعوی عشاق را شرع نخواهد بیانگونه زردش دلیل ناله زارش گواستمایه پرهیزگار قوت صبرست و عقلعقل گرفتار عشق صبر زبون هواستدلشدهٔ پای بند گردن جان در کمندزهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراستمالک ملک وجود حاکم رد و قبولهر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاستتیغ برآر از نیام زهر برافکن به جامکز قبل ما قبول وز طرف ما رضاستگر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهرحکم تو بر من روان زجر تو بر من رواستهر که به جور رقیب یا به جفای حبیبعهد فرامش کند مدعی بی‌وفاستسعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوستگو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوستعاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوستبه غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبحتا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوستنه فلک راست مسلم نه ملک را حاصلآنچه در سر سویدای بنی‌آدم ازوستبه حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیستبه ارادت ببرم درد که درمان هم ازوستزخم خونینم اگر به نشود به باشدخنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوستغم و شادی بر عارف چه تفاوت داردساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوستپادشاهی و گدایی بر ما یکسانستکه برین در همه را پشت عبادت خم ازوستسعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمردل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشدتو بیا کز اول شب در صبح باز باشدعجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستتبه کجا رود کبوتر که اسیر باز باشدز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویتکه محب صادق آنست که پاکباز باشدبه کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کنکه دعای دردمندان ز سر نیاز باشدسخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشمبه کدام دوست گویم که محل راز باشدچه نماز باشد آن را که تو در خیال باشیتو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشدنه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتمکه ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشددگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدیکه شب وصال کوتاه و سخن دراز باشدقدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاراناگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتددگران روند و آیند و تو همچنان که هستی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««خبرت خرابتر کرد جراحت جداییچو خیال آب روشن که به تشنگان نماییتو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستیچه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابیبشدی و دل ببردی و به دست غم سپردیشب و روز در خیالی و ندانمت کجاییدل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتمنه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفاییتو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانمکه جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفاییچه کنند اگر تحمل نکنند زیردستانتو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاییسخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتمدگری نمی‌شناسم تو ببر که آشناییمن از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحتبرو ای فقیه و با ما مفروش پارساییتو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبانبکنی اگر چو سعدی نظری بیازماییدر چشم بامدادان به بهشت برگشودننه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رودمجنون از آستانه لیلی کجا رودگر من فدای جان تو گردم دریغ نیستبسیار سر که در سر مهر و وفا رودور من گدای کوی تو باشم غریب نیستقارون اگر به خیل تو آید گدا رودمجروح تیر عشق اگرش تیغ بر قفاستچون می‌رود ز پیش تو چشم از قفا رودحیف آیدم که پای همی بر زمین نهیکاین پای لایقست که بر چشم ما روددر هیچ موقفم سر گفت و شنید نیستالا در آن مقام که ذکر شما رودای هوشیار اگر به سر مست بگذریعیبش مکن که بر سر مردم قضا رودما چون نشانه پای به گل در بمانده‌ایمخصم آن حریف نیست که تیرش خطا رودای آشنای کوی محبت صبور باشبیداد نیکوان همه بر آشنا رودسعدی به در نمی‌کنی از سر هوای دوستدر پات لازمست که خار جفا رود»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««ز عهد پدر یادم آید همیکه باران رحمت بر او هر دمیکه در طفلیم لوح و دفتر خریدز بهرم یکی خاتم و زر خریدبدرکرد ناگه یکی مشتریبه خرمایی از دستم انگشتریچو نشناسد انگشتری طفل خردبه شیرینی از وی توانند بردتو هم قیمت عمر نشناختیکه در عیش شیرین برانداختیقیامت که نیکان بر اعلی رسندز قعر ثری بر ثریا رسندتو را خود بماند سر از ننگ پیشکه گردت برآید عملهای خویش»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««همی یادم آید ز عهد صغرکه عیدی برون آمدم با پدربه بازیچه مشغول مردم شدمدر آشوب خلق از پدر گم شدمبرآوردم از بی قراری خروشپدر ناگهانم بمالید گوشکه ای شوخ چشم آخرت چند باربگفتم که دستم ز دامن مداربه تنها نداند شدن طفل خردکه نتواند او راه نادیده بردتو هم طفل راهی به سعی ای فقیربرو دامن راه دانان بگیرمکن با فرومایه مردم نشستچو کردی، ز هیبت فرو شوی دستبه فتراک پاکان درآویز چنگکه عارف ندارد ز در یوزه ننگمریدان به قوت ز طفلان کمندمشایخ چو دیوار مستحکمندبیاموز رفتار از آن طفل خردکه چون استعانت به دیوار بردز زنجیر ناپارسایان برستکه درحلقهٔ پارسایان نشستاگر حاجتی داری این حلقه گیرکه سلطان از این در ندارد گزیربرو خوشه چین باش سعدی صفتکه گردآوری خرمن معرفت»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««ای زلف تو هر خمی کمندیچشمت به کرشمه چشم بندیبا پیچ و شکنج زلف مشکیدر ظلمت شب مرا ببندیای سرمه دیده خاک پایتوی از ره ما رمیده چندیای تلخ زبا ن شهد گفتارهر کلمه به کلمه پاره قندیاز چشم خمار نیمه بازتدارم گله ها هزار و اندیصد گریه ببارم از دو دیدهصد بار به گریه ام بخندیدر کنج غمت غنوده آرامقلبم که به دامها فکندیای غمزه فروش گرم بازارمفلس چو مرا نمی پسندیاز عشق رسد به من به جز عشقسهمت همه باد سر بلندی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««ماه فروماند از جمال محمدسرو نباشد به اعتدال محمدقدر فلک را کمال و منزلتی نیستدر نظر قدر با کمال محمدوعدهٔ دیدار هر کسی به قیامتلیلهٔ اسری شب وصال محمدآدم و نوح و خلیل و موسی و عیسیآمده مجموع در ظلال محمدعرصهٔ گیتی مجال همت او نیستروز قیامت نگر مجال محمدوآنهمه پیرایه بسته جنت فردوسبو که قبولش کند بلال محمدهمچو زمین خواهد آسمان که بیفتدتا بدهد بوسه بر نعال محمدشمس و قمر در زمین حشر نتبادنور نتابد مگر جمال محمدشاید اگر آفتاب و ماه نتابندپیش دو ابروی چون هلال محمدچشم مرا تا به خواب دید جمالشخواب نمی‌گیرد از خیال محمدسعدی اگر عاشقی کنی و جوانیعشق محمد بس است و آل محمد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطرکه بارد قطره‌ای در حال دریای نعم گرددچو دولت بایدم تحمید ذات مصطفی گویمکه در دریوزه صوفی گرد اصحاب کرم گرددزبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتنتو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردداگر تو حکمت آموزی به دیوان محمد روکه بوجهل آن بود کو خود به دانش بوالحکم گرددز قعر جاودانی رست و صاحب مال دنیا شدهر آن درویش صاحبدل کزین در محتشم گردد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««آن ماه که گفتی ملک رحمانستاین بار اگرش نگه کنی شیطانسترویی که چو آتش به زمستان خوش بودامروز چو پوستین به تابستانست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««فتیم اگر ملول شدی از نشست مافرمای خدمتی که برآید ز دست مابرخاستیم و نقش تو در نفس ما چنانکهر جا که هست بی تو نباشد نشست مابا چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنیما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ماجرمی نکرده‌ام که عقوبت کند ولیکمردم به شرع می‌نکشد ترک مست ماشکر خدای بود که آن بت وفا نکردباشد که توبه‌ای بکند بت پرست ماسعدی نگفتمت که به سرو بلند اومشکل توان رسید به بالای پست ما»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشستپنداشت که مهلتی و تأخیری هستگو میخ مزن که خیمه می‌باید کندگو رخت منه که بار می‌باید بست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««گل که هنوز نو به دست آمده بودنشکفته تمام باد قهرش بربودبیچاره بسی امید در خاطر داشتامید دراز و عمر کوتاه چه سود؟»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««چون ما و شما مقارب یکدگریمبه زان نبود که پرده‌ی هم ندریمای خواجه تو عیب من مگو تا من نیزعیب تو نگویم که یک از یک بتریم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««آیین برادری و شرط یاریآن نیست که عیب من هنر پنداریآنست که گر خلاف شایسته روماز غایت دوستیم دشمن داری»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««روزی گفتی شبی کنم دلشادتوز بند غمان خود کنم آزادتدیدی که از آن روز چه شبها بگذشتوز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««علاج واقعه پیش از وقوع باید کرددریغ سود ندارد چو رفت کار از دستبه روزگار سلامت سلاح جنگ بسازوگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««نادان همه جا با همه کس آمیزدچون غرقه به هر چه دید دست آویزدبا مردم زشت نام همراه مباشکز صحبت دیگدان سیاهی خیزد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««مردان همه عمر پاره بردوخته‌اندقوتی به هزار حیله اندوخته‌اندفردای قیامت به گناه ایشان راشاید که نسوزند که خود سوخته‌اند»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشددر وهم نیاید که چرا می‌بخشدبخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشدملک آن خداست تا کرا می‌بخشد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««حاکم ظالم به سنان قلمدزدی بی‌تیر و کمان می‌کندگله ما را گله از گرگ نیستاین همه بیداد شبان می‌کندآنکه زیان می‌رسد از وی به خلقفهم ندارد که زیان می‌کندچون نکند رخنه به دیوار باغدزد، که ناطور همان می‌کند»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««گر خردمند از اوباش جفایی بیندتا دل خویش نیازارد و درهم نشودسنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکستقیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««با گل به مثل چو خار می‌باید بودبا دشمن، دوست‌وار می‌باید بودخواهی که سخن ز پرده بیرون نروددر پرده روزگار می‌باید بود»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««ای صاحب مال، فضل کن بر درویشگر فضل خدای می‌شناسی بر خویشنیکویی کن که مردم نیک‌اندیشاز دولت بختش همه نیک آید پیش»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟نیکی و بدی در گهر خلق سرشتستاز نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوتهمچو ابلیس همان طینت ماضی داردناکسست آنکه به دراعه و دستار کسستدزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««سخن گفته دگر باز نیاید به دهناول اندیشه کند مرد که عاقل باشدتا زمانی دگر اندیشه نباید کردنکه چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجورقدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدارهزار شربت شیرین و میوه‌ی مشمومچنان مفید نباشد که بوی صحبت یار»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««مگسی گفت عنکبوتی راکاین چه ساقست و ساعد باریکگفت اگر در کمند من افتیپیش چشمت جهان کنم تاریک»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««چو می‌دانستی افتادن به ناچارنبایستی چنین بالا نشستنبه پای خویش رفتن به نبودیکز اسب افتادن و گردن شکستن؟»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««گدایان بینی اندر روز محشربه تخت ملک بر چون پادشاهانچنان نورانی از فر عبادتکه گویی آفتابانند و ماهانتو خود چون از خجالت سر برآریکه بر دوشت بود بار گناهاناگر دانی که بد کردی و بد رفتبیا پیش از عقوبت عذرخواهان»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««ای طفل که دفع مگس از خود نتوانیهر چند که بالغ شدی آخر تو آنیشکرانه‌ی زور آوری روز جوانیآنست که قدر پدر پیر بدانی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««شورش بلبلان سحر باشدخفته از صبح بی‌خبر باشدتیرباران عشق خوبان رادل شوریدگان سپر باشدعاشقان کشتگان معشوقندهر که زندست در خطر باشدهمه عالم جمال طلعت اوستتا که را چشم این نظر باشدکس ندانم که دل بدو ندهدمگر آن کس که بی بصر باشدآدمی را که خارکی در پاینرود طرفه جانور باشدگو ترش روی باش و تلخ سخنزهر شیرین لبان شکر باشدعاقلان از بلا بپرهیزندمذهب عاشقان دگر باشدپای رفتن نماند سعدی رامرغ عاشق بریده پر باشد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««پیش رویت دگران صورت بر دیوارندنه چنین صورت و معنی که تو داری دارندتا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارندتا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارندآن که گویند به عمری شب قدری باشدمگر آنست که با دوست به پایان آرنددامن دولت جاوید و گریبان امیدحیف باشد که بگیرند و دگر بگذارندنه من از دست نگارین تو مجروحم و بسکه به شمشیر غمت کشته چو من بسیارندعجب از چشم تو دارم که شبانش تا روزخواب می‌گیرد و شهری ز غمت بیدارندبوالعجب واقعه‌ای باشد و مشکل دردیکه نه پوشیده توان داشت نه گفتن یارندیعلم الله که خیالی ز تنم بیش نماندبلکه آن نیز خیالیست که می‌پندارندسعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنیباغ طبعت همه مرغان شکرگفتارندتا به بستان ضمیرت گل معنی بشکفتبلبلان از تو فرومانده چو بوتیمارند»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««روی تو خوش می‌نماید آینه ماکآینه پاکیزه است و روی تو زیباچون می روشن در آبگینه صافیخوی جمیل از جمال روی تو پیداهر که دمی با تو بود یا قدمی رفتاز تو نباشد به هیچ روی شکیباصید بیابان سر از کمند بپیچدما همه پیچیده در کمند تو عمداطایر مسکین که مهر بست به جاییگر بکشندش نمی‌رود به دگر جاغیرتم آید شکایت از تو به هر کسدرد احبا نمی‌برم به اطبابرخی جانت شوم که شمع افق راپیش بمیرد چراغدان ثریاگر تو شکرخنده آستین نفشانیهر مگسی طوطیی شوند شکرخالعبت شیرین اگر ترش ننشیندمدعیانش طمع کنند به حلوامرد تماشای باغ حسن تو سعدیستدست فرومایگان برند به یغما»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپاییدوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمباید اول به تو گفتن که چنین خوب چراییای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجاییم در این بحر تفکر تو کجاییآن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشانکه دل اهل نظر برد که سریست خداییپرده بردار که بیگانه خود این روی نبیندتو بزرگی و در آیینه کوچک ننماییحلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیباناین توانم که بیایم به محلت به گداییعشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامتهمه سهلست تحمل نکنم بار جداییروز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشادر همه شهر دلی نیست که دیگر برباییگفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برود چون تو بیاییشمع را باید از این خانه به دربردن و کشتنتا به همسایه نگوید که تو در خانه ماییسعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزدکه بدانست که دربند تو خوشتر که رهاییخلق گویند برو دل به هوای دگری دهنکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز راساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز راامشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنستآهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز رادوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهدباری حریفی جو که او مستور دارد راز راروی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتیبنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز راچشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنندیا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز راشور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتندر گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز راشیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشتترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز رامن مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌امگر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز راسعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌اممشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««مشتاقی و صبوری از حد گذشت یاراگر تو شکیب داری طاقت نماند ما راباری به چشم احسان در حال ما نظر کنکز خوان پادشاهان راحت بود گدا راسلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرتحکمش رسد ولیکن حدی بود جفا رامن بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندمکاسایشی نباشد بی دوستان بقا راچون تشنه جان سپردم آن گه چه سود داردآب از دو چشم دادن بر خاک من گیا راحال نیازمندی در وصف می‌نیایدآن گه که بازگردی گوییم ماجرا رابازآ و جان شیرین از من ستان به خدمتدیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا رایا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامتچندان که بازبیند دیدار آشنا رانه ملک پادشا را در چشم خوبرویانوقعیست ای برادر نه زهد پارسا راای کاش برفتادی برقع ز روی لیلیتا مدعی نماندی مجنون مبتلا راسعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختیپس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««چون است حال بستان ای باد نوبهاریکز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراریای گنج نوشدارو با خستگان نگه کنمرهم به دست و ما را مجروح می‌گذارییا خلوتی برآور یا برقعی فروهلور نه به شکل شیرین شور از جهان برآریهر ساعت از لطیفی رویت عرق برآردچون بر شکوفه آید باران نوبهاریعود است زیر دامن یا گل در آستینتیا مشک در گریبان بنمای تا چه داریگل نسبتی ندارد با روی دلفریبتتو در میان گل‌ها چون گل میان خاریوقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرواین می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاریور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزددربند خوبرویان خوشتر که رستگاریزاول وفا نمودی چندان که دل ربودیچون مهر سخت کردم سست آمدی به یاریعمری دگر بباید بعد از فراق ما راکاین عمر صرف کردیم اندر امیدواریترسم نماز صوفی با صحبت خیالتباطل بود که صورت بر قبله می‌نگاریهر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هستدرمان درد سعدی با دوست سازگاری»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««شب فراق که داند که تا سحر چند استمگر کسی که به زندان عشق دربند استگرفتم از غم دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانند استپیام من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوند استقسم به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو وان هم عظیم سوگند استکه با شکستن پیمان و برگرفتن دلهنوز دیده به دیدارت آرزومند استبیا که بر سر کویت بساط چهره ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ستخیال روی تو بیخ امید بنشاندستبلای عشق تو بنیاد صبر برکند استعجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکند استاگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گل آکند استز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند استفراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوند استز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسند است»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««تن آدمی شریف است به جان آدمیتنه همین لباس زیباست نشان آدمیتاگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینیچه میان نقش دیوار و میان آدمیتخور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمتحیوان خبر ندارد ز جهان آدمیتبه حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشدکه همین سخن بگوید به زبان آدمیتمگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندیکه فرشته ره ندارد به مقام آدمیتاگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیردهمه عمر زنده باشی به روان آدمیترسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیندبنگر که تا چه حد است مکان آدمیتطیران مرغ دیدی تو ز پای‌بند شهوتبه در آی تا ببینی طیران آدمیتنه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتمهم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««هر که مجموع نباشد به تماشا نرودیار با یار سفرکرده به تنها نرودباد آسایش گیتی نزند بر دل ریشصبح صادق ندمد تا شب یلدا نرودبر دل آویختگان عرصه عالم تنگستکان که جایی به گل افتاد دگر جا نرودهرگز اندیشه یار از دل دیوانه عشقبه تماشای گل و سبزه و صحرا نرودبه سر خار مغیلان بروم با تو چنانبه ارادت که یکی بر سر دیبا نرودبا همه رفتن زیبای تذرو اندر باغکه به شوخی برود پیش تو زیبا نرودگر تو ای تخت سلیمان به سر ما زین دسترفت خواهی عجب ار مورچه در پا نرودباغبانان به شب از زحمت بلبل چونندکه در ایام گل از باغچه غوغا نرودهمه عالم سخنم رفت و به گوشت نرسیدآری آن جا که تو باشی سخن ما نرودهر که ما را به نصیحت ز تو می‌پیچد رویگو به شمشیر که عاشق به مدارا نرودماه رخسار بپوشی تو بت یغماییتا دل خلقی از این شهر به یغما نرودگوهر قیمتی از کام نهنگان آرندهر که او را غم جانست به دریا نرودسعدیا بار کش و یار فراموش مکنمهر وامق به جفا کردن عذرا نرود»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««خوشتر از دوران عشق ایام نیستبامداد عاشقان را شام نیستمطربان رفتند و صوفی در سماععشق را آغاز هست انجام نیست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهیسر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهیمن اگر هزار خدمت بکنم گناهکارمتو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««شب فراق نخواهم دواج دیبا راکه شب دراز بود خوابگاه تنها راز دست رفتن دیوانه عاقلان دانندکه احتمال نماندست ناشکیبا را»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا راالله الله تو فراموش مکن صحبت ما راقیمت عشق نداند قدم صدق نداردسست عهدی که تحمل نکند بار جفا را»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««شیرین دهان آن بت عیار بنگریددر در میان لعل شکربار بنگریدبستان عارضش که تماشاگه دلستپرنرگس و بنفشه و گلنار بنگرید»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««چنان خوب رویی بدان دلرباییدریغت نیاید به هر کس نماییمرا مصلحت نیست لیکن همان بهکه در پرده باشی و بیرون نیاییوفا را به عهد تو دشمن گرفتمچو دیدم مرا فتنه تو بیوفاییچنین دور از خویش و بیگانه گشتمکه افتاد با تو مرا آشناییاگر نه امید وصال تو بودیز دیده برون کردمی روشنایینیاید تو را هیچ غم بی‌دل منکسی دید خود عید بی‌روستاییمن و غم ازین پس که دور از رخ توچه باشد اگر یک شبی پیشم آیی؟»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««خبرت هست که بی روی تو آرامم نیستطاقت بار فراق این همه ایامم نیستخالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشدسر مویی به غلط در همه اندامم نیستگو همه شهر به جنگم به درآیند و خلافمن که در خلوت خاصم خبر از عامم نیستبه خدا و به سراپای تو کز دوستیتخبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیستدوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنیبه دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشمنبود بر سر آتش میسرم که نجوشمبه هوش بودم از اول که دل به کس نسپارمشمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««یکی شاهدی در سمرقند داشتکه گفتی بجای سمر قند داشتجمالی گرو برده از آفتابز شوخیش بنیاد تقوی خراب»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««من از آن روز که دربند توام آزادمپادشاهم که به دست تو اسیر افتادمهمه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکنددر من از بس که به دیدار عزیزت شادم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««گر بیاییدَهَمت جانو نیاییکُشَدَم غممن که بایست بمیرمچه بیایی چه نیایی !»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««کاش که در قیامتش، بار دگر بدیدمیکانچه گناه او بود، من بکشم غرامتش»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شودهنوز مهرِ تو باشد در استخوان ای دوست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««نــه بی او میتـوان بودننــه با او میتـوان گفـتن…»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««مرا زمانه ز یاران به منزلی انداختکه راضیم به نسیمی کز آن دیار آید»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««خوش است درد که باشد امید درمانشدراز نیست بیابان که هست پایانش…»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««لعل است یا لبانت؟قند است یا دهانت؟تا در برت نگیرمنیکم یقین نباشد…»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««دانی که من و تو کی به هم خوش باشیم؟آن وقت که کَس نباشد الا من و تو»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مروای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««من در این جای همین صورت بی‌جانم و بسدلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست…!»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««نا امید از در رحمت به کجا باید رفت!؟یارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربتدل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««سر آن ندارد امشب که برآید آفتابیچه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««سخن‌ها دارم از دست تو در دلولیکن در حضورت بی‌زبانم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««نه دسترسی به یار دارمنه طاقتِ انتــــــــظار دارم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««تا روانم هست خواهم راند نامت بر زبانتا وجودم هست خواهم کند نقشت در ضمیر»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««عقل را با عشق خوبانطاقت سرپنجه نیست ….»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««بلای عشق خدایا ز جان ما برگیرکه جان من دل از این کار برنمیگیرد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««رقص از سر ما بیرون امروز نخواهد شدکاین مطرب ما یک دم خاموش نمی‌باشد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوستای دم صبح چه داری خبر از مقْدَم دوست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««شب چنان گریه کنم بی تو…که همسایه به روز؛دست من گیرد و بیرون کشد از آب٬مرا!!»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمندسروران بر در سودای تو خاک قدمند»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««گر دوست واقفست که بر من چه می‌رودباک از جفای دشمـن و جـورِ رقیب نیست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جاننه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««پندم مده ای دوستکه دیوانه سرمستهرگز به سخنعاقل و هوشیار نباشد…»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««ای با همه کس به صلح و با من به خلافجرم از تو نباشد،گنه از بخت من است…»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««بیشتر بخوانید >> اشعار اخوان ثالثحُسـنِ انـدامَـتنمی گویـم به شَـرحخود حکـایَـت میـکُـند پیراهَـنَـت…»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««شرط عقل ست کهمردم بگریزند از تیر …من گر از دست تو باشدمژه بر هم نزنم …»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««مرا گر دوستی با اوبه دوزخ می‌برد شاید…به نقد اندر بهشتستآنکه یاری مهربان دارد…!»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««ندانم از من خسته جگر چه می‌خواهی ؟دلم به غمزه ربودی ، دگر چه می‌خواهی ؟اگر تو بر دل آشفتگان ببخشاییز روزگار من آشفته‌تر چه می‌خواهی ؟به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شدجفا زحد بگذشت ، ای پسر ، چه می‌خواهی ؟ز دیده و سر من آنچه اختیار تو استبه دیده هر چه تو گویی به سر ، چه می‌خواهی ؟شنیده‌ام که تو را التماس شعر رهیستتو کانِ شهد و نباتی ، شکر چه می‌خواهی ؟به عمری از رخ خوب تو برده‌ام نظریکنون غرامت آن یک نظر ، چه می‌خواهی ؟دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی راوی آن کند که تو گویی ، دگر چه می‌خواهی ؟»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««من این طمع نکنم کز تو کام برگیرممگر ببینمت از دور و گام برگیرممن این خیال نبندم که دانه‌ای به مرادمیان این همه تشویش دام برگیرمستاده‌ام به غلامی گرم قبول کنیو گر نخواهی کفش غلام برگیرممرا ز دست تو گر منصفی و گر ظالمگریز نیست که دل زین مقام برگیرمز فکرهای پریشان و بارهای فراقکه بر دلست ندانم کدام برگیرمگرم هزار تعنت کنی و طعنه زنیمن آن نیم که ره انتقام برگیرمگرم جواز نباشد به بارگاه قبولو گر مجال نباشد که کام برگیرماز این قدر نگریزم که بوسی از دهنتاگر حلال نباشد حرام برگیرم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستمتو به یک جرعه دیگر ببری از دستمهر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمایکه حریفان ز مل و من ز تأمل مستمبه حق مهر و وفایی که میان من و توستکه نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستمپیش از آب و گل من در دل من مهر تو بودبا خود آوردم از آن جا نه به خود بربستممن غلام توام از روی حقیقت لیکنبا وجودت نتوان گفت که من خود هستمدایما عادت من گوشه نشستن بودیتا تو برخاسته‌ای از طلبت ننشستمتو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیستتو جفا کردی و من عهد وفا نشکستمسعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دلنروم باز گر این بار که رفتم جستم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««من این طمع نکنم کز تو کام برگیرممگر ببینمت از دور و گام برگیرممن این خیال نبندم که دانه‌ای به مرادمیان این همه تشویش دام برگیرمستاده‌ام به غلامی گرم قبول کنیو گر نخواهی کفش غلام برگیرممرا ز دست تو گر منصفی و گر ظالمگریز نیست که دل زین مقام برگیرمز فکرهای پریشان و بارهای فراقکه بر دلست ندانم کدام برگیرمگرم هزار تعنت کنی و طعنه زنیمن آن نیم که ره انتقام برگیرمگرم جواز نباشد به بارگاه قبولو گر مجال نباشد که کام برگیرماز این قدر نگریزم که بوسی از دهنتاگر حلال نباشد حرام برگیرم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««باز از شراب دوشین در سر خمار دارموز باغ وصل جانان گل در کنار دارمسرمست اگر به سودا برهم زنم جهانیعیبم مکن که در سر سودای یار دارمساقی بیار جامی کز زهد توبه کردممطرب بزن نوایی کز توبه عار دارمسیلاب نیستی را سر در وجود من دهکز خاکدان هستی بر دل غبار دارمشستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهرکاندر سراچه دل نقش و نگار دارمموسی طور عشقم در وادی تمنامجروح لن ترانی چون خود هزار دارمرفتی و در رکابت دل رفت و صبر و دانشبازآ که نیم جانی بهر نثار دارمچندم به سر دوانی پرگاروار گردتسرگشته‌ام ولیکن پای استوار دارمعقلی تمام باید تا دل قرار گیردعقل از کجا و دل کو تا برقرار دارمزان می که ریخت عشقت در کام جان سعدیتا بامداد محشر در سر خمار دارم»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««اگر مـراد تـو ای دوسـت نامـرادی مـاستمراد خویش دگرباره من نخواهم خواستعنایتی که تو را بـود اگر مبـدّل شدخلل‌پذیر نباشد ارادتی که مراست… میـان عیب و هنـر پیش دوستـان قدیـمتفاوتی نکند چون نظر به عین رضاستمـرا بـه هـر چـه کنـی دل نخواهـی آزردنکه هر چه دوست پسندد به‌جای دوست رواستهـزار دشمـنـی افتـد مـیـان بدگـویـانمیان عاشق و معشوق دوستی برجاستجمال در نظر و شوق همچنان باقی‌ستگدا اگر هـمـه عالم بـدو دهند گداستمرا به‌عشق تو اندیشه از ملامت نیستاگـر کنـند ملامـت نـه بـر مـن تنهـاستغــلام قـامــت آن لـعبـت قـباپـوشـمکه از محبت رویش هزار جامه قباستبـلا و زحمـت امـروز بر دل درویـــشاز آن خوش است که امید رحمت فرداست»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««عشقبازی چیست سر در پای جانان باختنبا سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختنآتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختنتوبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختناسب در میدان رسوایی جهانم مردواربیش ازین در خانه نتوان گوی و چوگان باختنپاکبازان طریقت را صفت دانی که چیستبر بساط نرد درد اول ندب جان باختنزاهدی بر باد الا، مال و منصب دادنستعاشقی در ششدر لا، کفر و ایمان باختنبر کفی جام شریعت بر کفی سندان عشقهر هوسناکی نداند جام و سندان باختنسعدیا شطرنج ره مردان خلوت باختندرو تماشا کن که نتوانی چو ایشان باختن»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشدترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشدکی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفتعاقلی باید که پای اندر شکیبایی کشدسروبالای منا گر چون گل آیی به چمنخاک پایت نرگس اندر چشم بینایی کشدروی تاجیکانه‌ات بنمای تا داغ حبشآسمان بر چهره ترکان یغمایی کشدشهد ریزی چون دهانت دم به شیرینی زندفتنه انگیزی چو زلفت سر به رعنایی کشددل نماند بعد از این با کس که گر خود آهنستساحر چشمت به مغناطیس زیبایی کشدخود هنوزت پسته خندان عقیقین نقطه‌ایستباش تا گردش قضا پرگار مینایی کشدسعدیا دم درکش ار دیوانه خوانندت که عشقگر چه از صاحب دلی خیزد به شیدایی کشد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشمبدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشمبه وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرمبه گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم.»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««ما خود اندر قید فرمان توایمتا کجا دیگر به یغما می‌رویجان نخواهد بردن از تو هیچ دلشهر بگرفتی به صحرا می‌رویگر قدم بر چشم من خواهی نهاددیده بر ره می‌نهم تا می‌رویما به دشنام از تو راضی گشته‌ایموز دعای ما به سودا می‌رویگر چه آرام از دل ما می‌رودهمچنین می‌رو که زیبا می‌رویدیده سعدی و دل همراه توستتا نپنداری که تنها می‌روی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««تو با این لطفِ دلبندیچرا با ما نپیوندینقابْ از بهرِ آن باشدکه رویِ زشت بربندی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««از همه کس رمیده امبا تو در آرمیده امجمع نمی شود دگرهر چه تو مى پراکنى»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««هر ساعتم اندرون بجوشد خون راواگاهی نیست مردم بیرون راالا مگر آنکه روی لیلی دیدستداند که چه درد می‌کشد مجنون را؟»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««جان و تنمٖ ای دوست فدای تن و جانتمـوی نـفـروشـم به هـمه ملک جهانت»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««عشق داغیست که تا مـرگ نیاید نـرودهر که بر چهـره از این داغ نشانـی دارد»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««به دل گفتم زِ چشمانش بپرهیزکه هُشیاران نیاویزند با مَستسعدی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««خلائق در تو حیرانند و جای حیرت است الحقکه مَه را بر زمین بینند و مَه بر آسمان باشد …»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««روزگاریست که سودای تو در سر دارممگرم سر برود تا برود سودایت»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««روا بود همه خوبان آفرینش راکه پیش صاحب ما دست برکمر گیرندقمر مقابله با روی او نیارد کردوگر کند همه کس عیب بر قمر گیرند»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««اگر این داغ جگر سوزکه بر جان منست…بر دل کوه نهیسنگ به آواز آید…!»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««تو را که درد نباشد ز درد ما چه تفاوتتو حال تشنه ندانی که بر کناره جویی»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««خلاف راستی باشد، خلاف رای درویشانبنه گر همتی داری، سری در پای درویشانگرت آیینه‌ای باید، که نور حق در او بینینبینی در همه عالم، مگر سیمای درویشان»»» ——–✮✮✮✮✮✮✮✮——– «««نادر از عالم توحید کسی برخیزدکز سر هر دو جهان در نفسی برخیزدآستین کشتهٔ غیرت شود اندر ره عشقکز پی هر شکری چون مگسی برخیزد

 

منبع : سایت اس ام اسلر2021-07-12 22:53:36اشعار سعدی | گلچین اشعار زیبا و ناب سعدی شیرازی کوتاه و
طولانی

  • عاشقانه
  • 10 جولای 2021
  • 6 views
  • دیدگاه‌ها برای اشعار فریدون مشیری | مجموعه گلچین بهترین شعر های فریدون مشیری بسته هستند

اشعار فریدون مشیری | مجموعه گلچین بهترین شعر های فریدون
مشیری

سایت اس ام اسلر درباره اس ام اس عاشقانه در این نوشته از سایت اس ام اسلر قصد داریم تعدادی از اشعار فریدون مشیری زیبا و شنیدنی  را برای شما درج نماییم.با توجه به اینکه شعر های این شاعر ایرانی علاقه مندان بسیاری دارد و بسیاری از خواندن آن لذت می برند.ما در این مطلب مجموعه کاملی از گلچین زیبا ترین اشعار فریدون مشیری را برای شما جمع آوری کرده ایم.شما میتوانید ضمن مطالعه اشعار از آنها در شبکه های اجتماعی نیز استفاده نمایید.امیدواریم که مرود توجه شما عزیزان قرار گیرد.در ادامه با ما همراه باشید….اشعار فریدون مشیری | مجموعه گلچین بهترین شعر های فریدون مشیریآشنایی مختصر با فریدون مشیریفریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران خیابان ایران (خیابان عین الدوله) به دنیا آمد.مشیری هم‌زمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد.مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع کرد.اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی او با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی در ۱۳۳۴ به چاپ رسید.مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی همین دلبستگی طی سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در کنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه در رادیو ایران در آن سال‌ها داشت.او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نام‌های بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است.مشیری سال‌ها از بیماری رنج می‌برد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان‌ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در ۷۴ سالگی در تهران درگذشت.آرامگاه او در بهشت زهرا، قطعهٔ ۸۸ (قطعهٔ هنرمندان)، ردیف ۱۶۴، شمارهٔ ۱۰ می باشد.در کجای این فضای تنگ بی آوازمن کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟شهر را گویی نفس در سینه پنهان استشاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبدآسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی استروی  این مرداب یک جنبنده پیدا نیستآفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان استبال پرواز زمان بسته استهر صدائی را زبان بسته استزندگی سر در گریبان استای قناریهای شیرین کارآسمان شعرتان از نغمه ها سرشارای خروشان موجهای مستآفتاب قصه هاتان گرمچشمه ی آوازتان تا جاودان جوشانشعر من می میرد و هنگام مرگش نیستزیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیستای تپشهای دل بی تاب منای سرود بیگناهیهاای تمناهای سرکشای غریو تشنگی هادر کجای این ملال آبادمن سرودم را کنم فریاد؟در کجای این فضای تنگ بی آوازمن کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆نبسته ام به کس دلنبسته کس به من دلچو تخت پاره بر موجرها!رها !رها من!◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆گفتی و باور کردیکاش، یک روز، به اندازه هیچغم بیهوده نمی‌خوردیکاش، یک لحظه، به سرمستی بادشاد و آزاد به سر می‌بردی◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆از همان روزی که دست حضرت قابیلگشت آلوده به خون حضرت هابیلاز همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنیدر خونشان جوشیدآدمیت مرده بود گر چه آدم زنده بوداز همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختنداز همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختندآدمیت مرده بودبعد دنیا هی پر از آدم شدو این آسیابگشت و گشتقرنها از مرگ آدم هم گذشتای دریغآدمیت برنگشتقرن ما روزگار مرگ انسانیت استسینه ی دنیا زخوبی ها تهی استصحبت از آزادی پاکی و مروت ابلهی استصحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاستقرن موسی چمپه هاستروزگار مرگ انسانیت استمن از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیماراز فغان یک قناری در قفساز غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی برادراشک از چشمان و بغضم در گلوستوندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوستمرگ او را از کجا باور کنمصحبت از پژمردن یک برگ نیستوای جنگل را بیابان می کننددست خون آلود را به پیش چشم خلق پنهان می کنندهیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد رواانچه این نامردان با جان انسان می کنندصحبت از پژمردن یک برگ نیستفرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیستفرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نیستفرض کن جنگل بیابان بود از نخستدر کویری سوت و کوردر میان مردمی با این مصیبت ها صبورصحبت از مرگ محبت مرگ عشقگفتگو از مرگ انسانیت است◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆مهرورزان زمانهای کهنهرگز از خویش نگفتند سخنکه در آنجا که توییبر نیاید دگر آواز از منما هم این رسم کهن را بسپاریم به یادهر چه میل دل دوستبپذیریم به جانهر چیز جز میل دل اوبسپاریم به بادآهباز این دل سرگشته منیاد ‌آن قصه شیرین افتادبیستون بود و تمنای دو دوستآزمون بود و تماشای دو عشقدر زمانی که چو کبکخنده می زد شیرینتیشه می زد فرهادنه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوسنه توان کرد ز بیدردی شیرین فریادکار شیرین به جهان شور برانگیختن استعشق در جان کسی ریختن استکار فرهاد برآوردن میل دل دوستخواه با شاه درافتادن و گستاخ شدنخواه با کوه در آویختن استرمز شیرینی این قصه کجاستکه نه تنها شیرینبی نهایت زیباستآن که آموخت به ما درس محبت می خواستجان چراغان کنی از عشق کسیبه امیدش ببری رنج بسیتب و تابی بودت هر نفسیبه وصالی برسی یا نرسیسینه بی عشق مباد◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆بر خاک چه نرم می خرامی ای مردآن گونه که بر کفش تو ننشیند گردفردا که جهان کنیم بدرود به دردآه آن همه خاک را چه می خواهد کرد◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆من آنچه را احساس باید کردیا از نگاه دوست باید خواندهرگز نمی پرسمهرگز نمی پرسم که : آیا دوستم داری ؟قلب من و چشم تو می گوید به من : آری◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆بوی باران، بوی سبزه، بوی خاکشاخه‌های شسته، باران‌خورده پاکآسمانِ آبی و ابر سپیدبرگ‌های سبز بیدعطر نرگس، رقص بادنغمۀ شوق پرستوهای شادخلوتِ گرم کبوترهای مستنرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهارخوش به‌حالِ روزگارخوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌هاخوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌هاخوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌بازخوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به نازخوش به‌حالِ جام لبریز از شرابخوش به‌حالِ آفتابای دلِ من، گرچه در این روزگارجامۀ رنگین نمی‌پوشی به کامبادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جامنُقل و سبزه در میان سفره نیستجامت از آن می که می‌باید تُهی‌ستای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیمای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتابای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهارگر نکوبی شیشۀ غم را به سنگهفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆در کجای این فضای تنگ بی آوازمن کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟شهر را گویی نفس در سینه پنهان استشاخسار لحظه ها را برگی از برگی نمی جنبدآسمان در چار دیوار ملال خویش زندانی استروی  این مرداب یک جنبنده پیدا نیستآفتاب از اینهمه دلمردگی ها رویگردان استبال پرواز زمان بسته استهر صدائی را زبان بسته استزندگی سر در گریبان استای قناریهای شیرین کارآسمان شعرتان از نغمه ها سرشارای خروشان موجهای مستآفتاب قصه هاتان گرمچشمه ی آوازتان تا جاودان جوشانشعر من می میرد و هنگام مرگش نیستزیستن را در چنین آلودگیها زاد و برگش نیستای تپشهای دل بی تاب منای سرود بیگناهی هاای تمناهای سرکشای غریو تشنگی هادر کجای این ملال آبادمن سرودم را کنم فریاد؟در کجای این فضای تنگ بی آوازمن کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆بر تن خورشید می‌پیچد به نازچادر نیلوفری رنگ غروبتک‌‌درختی خشک در پهنای دشتتشنه می‌ماند در این تنگ غروباز کبود آسمان‌ها روشنیمی‌گریزد جانب آفاق دوردر افق، بر لاله سرخ شفقمی‌چکد از ابرها باران نورمی‌گشاید دود شب آغوش خویشزندگی را تنگ می‌گیرد به برباد وحشی می‌دود در کوچه‌هاتیرگی سر می‌کشد از بام و درشهر می‌خوابد به لالای سکوتاختران نجواکنان  بر بام شبنرم‌نرمک باده مهتاب راماه می‌ریزد دورن جام شبنیمه شب ابری به پنهای سپهرمی‌رسد از راه و می‌تازد به ماهجغد می‌خندد به روی کاج پیرشاعری می‌ماند و شامی سیاهدر دل تاریک این شب‌های سردای امید ناامیدی‌های منبرق چشمان تو همچون آفتابمی‌درخشد بر رخ فردای من◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆سفر تن را تا خاک تماشا کردیسفر جان را از خاک به افلاک ببینگر مرا می‌جوییسبزه‌ها را دریاب با درختان بنشین◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆امروز را به باد سپردمامشب کنار پنجره بیدار مانده امدانم که بامدادامروز دیگری را با خود می آوردتا من دوبارهآن را بسپارمش به باد…◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆هوا هوای بهار است و باده باده ی ناببه خنده خنده بنوشیم ، جرعه جرعه شرابدر این پیاله ندانم چه ریخته ای ، پیداستکه خوش به جان هم افتاده اند آتش و آبفرشته رویِ من ، ای آفتاب صبح بهارمرا به جامی از این آب آتشین دریاببه جام هستیِ ما ای شراب عشق ، بجوش !به بزم سادۀ ما ، ای چراغ ماه بتابگل امید من امشب شکفته در بر منبیا و یک نفس ، ای چشمِ سرنوشت بخوابمگر نه خاک رهِ این خرابه باید شد ؟بیا که کام بگیریم از این جهان خراب◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆تو را دارم ای گل، جهان با من استتو تا با منی، جان جان با من استچو می‌تابد از دور پیشانی‌اتکران تا کران آسمان با من استچو خندان به سوی من آیی به مهربهاری پر از ارغوان با من است !کنار تو هر لحظه گویم به خویشکه خوشبختی بی‌کران با من استروانم بیاساید از هر غمیچو بینم که مهرت روان با من استچه غم دارم از تلخی روزگار،شکر خنده آن دهان با من است◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆کاش می دیدم چیستآنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریستآه وقتی که تو لبخند نگاهت رامی تابانیبال مژگان بلندت رامی خوابانیآه وقتی که تو چشمانتآن جام لبالب از جان دارو راسوی این تشنه ی جان سوخته می گردانیموج موسیقی عشقاز دلم می گذردروح گلرنگ شرابدر تنم می گردددست ویران گر شوقپر پرم می کند، ای غنچه رنگین پر پر….من، در آن لحظه که چشم تو به من می نگردبرگ خشکیده ایمان رادر پنجه بادرقص شیطانی خواهش را،در آتش سبز !نور پنهانی بخشش را، در چشمه مهر !اهتزاز ابدیت را می بینم !!بیش از این، سوی نگاهت، نتوانم نگریست !اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست !کاش می گفتی چیست؟آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆من نمیگویم درین عالمگرم پو، تابنده، هستی بخشچون خورشید باشتا توانیپاک، روشنمثل بارانمثل مروارید باش◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆ای بینوا که فقر تو تنها گناه تستدر گوشه ای بمیر که این راه راه تستاین گونه گداخته جز داغ ننگ نیستوین رخت پاره دشمن حال تباه تستدر کوچه های یخ زده بیمار و دربدرجان میدهی و مرگ تو تنها پناه تستباور مکن که در دلشان میکند اثراین قصه های تلخ که در اشک و آه تستاینجا لباس فاخر که چشم همه عذرخواه تستدر حیرتم که از چه نگیرد درین بنااین شعله های خشم که در هر نگاه تست◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆در پشت چارچرخه فرسوده ای / کسیخطی نوشته بود:“من گشته ام نبود !تو دیگر نگردنیست!”…گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:ما را تمام لذت هستی به جستجوست.پویندگی تمامی معنای زندگی ست.هرگز“نگرد! نیست”سزاوار مرد نیست…◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆گفت دانایی که: گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر!…هر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفته می شود انسان پاکوآن که با گرگش مدارا می کندخلق و خوی گرگ پیدا می کنددر جوانی جان گرگت را بگیر!وای اگر این گرگ گردد با تو پیرروز پیری، گر که باشی هم چو شیرناتوانی در مصاف گرگ پیرمردمان گر یکدگر را می درندگرگ هاشان رهنما و رهبرند…وآن ستمکاران که با هم محرم اندگرگ هاشان آشنایان هم اندگرگ ها همراه و انسان ها غریببا که باید گفت این حال عجیب؟◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆من دلم می خواهدخانه ای داشته باشم پر دوستکنج هر دیوارشدوستهایم بنشینند آرامگل بگو گل بشنوهرکسی می خواهدوارد خانه پر عشق و صفایم گرددیک سبد بوی گل سرخبه من هدیه کندشرط وارد گشتنشست و شوی دلهاستشرط آن داشتنیک دل بی رنگ و ریاستبر درش برگ گلی می کوبمروی آن با قلم سبز بهارمی نویسم ای یارخانه ی ما اینجاستتا که سهراب نپرسد دیگر“خانه دوست کجاست؟ “◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆اگر ماه بودم , به هر جا که بودمسراغ ترا از خدا میگرفتمو گر سنگ بودم , به هر جا که بودیسر رهگذار تو , جا میگرفتماگر ماه بودی به صد ناز شایدشبی بر لب بام من می نشستیو گر سنگ بودی , به هر جا که بودممرا می شکستی , مرا می شکستی◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆گاهی میانِ خلوتِ جمعیا در انزوای خویشموسیقیِ نگاهِ تو را گوش می‌کنم!وز شوقِ این محالکه دستم به دستِ توستمن جای راه رفتنپرواز می‌کنم …!◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆شنیدم مصرعی شیوا , که شیرین بود مضمونشمنم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونشغم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکندکه غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆من گرفتار شبم در پی ماه آمده امسیب را دست تو دیدم به گناه آمده امسیب دندان زده از دست تو افتاد زمینباغبانم که فقط محض نگاه آمده امچال اگر در دل آن صورت کنعانی هستبی برادر همه شب در پی چاه آمده امشب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستندمن به شبگردی این شهر سیاه آمده اماین همه تند مرو شعر مرا خسته مکنمن که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆بسی گفتند دل از عشق برگیر …که نیرنگ است و افسون است و جادوست…ولی ما دل به او بستیم و دیدیم …که او زهر است اما نوشداروست ..◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانتبگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارمولی افسوس و صد افسوسزابر تیره برقی جستکه قاصد را میان ره بسوزانیدکنون وامانده از هر جادگر با خود کنم نجوایکی را دوست میدارمولی افسوس او هرگز نمیداند◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆درد بی درمان شنیدی؟حال من یعنی همین!بی تو بودندرد داردمی زند من را زمینمی زند بی تو مرااین خاطراتت روز و شبدرد پیگیر من استصعب العلاج یعنی همین◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆راست می گفتندهمیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتدمن به همه چیز این دنیا دیر رسیدمزمانی که از دست می رفتو پاهای خسته ام توان دویدن نداشتچشم می گشودم همه رفته بودندمثل “بامدادی” که گذشتو دیر فهمیدم که دیگر شب است” بامداد” رفترفت تا تنهایی ماه را حس کنیشکیبایی درخت راو استواری کوه رامن به همه چیز این دنیا دیر رسیدمبه حس لهجه “بامداد “و شور شکفتن عشقدر واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت“من درد مشترکم “مرا فریاد کن◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆من مناجات درختان را هنگام سحررقص عطر گل یخ را با بادنفس پاک شقایق را در سینه کوهصحبت چلچله ها را با صبحبغض پاینده هستی را در گندم زارگردش رنگ و طراوت را در گونه گلهمه را میشنوممی بینممن به این جمله نمی اندیشمبه تو می اندیشمای سراپا همه خوبیتک و تنها به تو می اندیشمهمه وقتهمه جامن به هر حال که باشم به تو میاندیشم◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆سیه چشمی، به کار عشق استادبه من درس محبت یاد می دادمرا از یاد برد آخر، ولی منبجز او، عالمی را بردم از یاد◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆هوا هوای بهار است وباده باده ی ناببه خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شرابدر این پیاله ندانم چه ریختی پیداستکه خوش به جان هم افتاده اند آتش وآبفرشته ی روی من ای آفتاب صبح بهارمرا به جامی از این آب آتشین در یاببه جام هستی ما ای شراب عشق بجوشبه بزم ساده ی ما ای چراغ ماه بتابگل امید من امشب شکفته در بر منبیا ویک نفس ای چشم سرنوشت بخوابمگر نه خاک ره این خرابه باید شد ؟بیا که کام بگیریم از این جهان خراب◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆خوش به حال روزگارخوش به حال چشمه ها و دشت هاخوش به حال دانه ها و سبزه هاخوش به حال غنچه های نیمه باز◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆پرواز آفتاب و نسیم و پرنده رامی دانم و صفای دلاویز دشت رااما ، من این میانپرواز لحظه ها راافسوس می خورمپرواز این پرنده ی بی بازگشت را◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆مرا عمری به دنبالت کشاندیسرانجامم به خاکستر نشاندیربودی دفتر دل را و افسوسکه سطری هم از این دفتر نخواندیگرفتم عاقبت دل بر منت سوختپس از مرگم سرکشی هم فشاندیگذشت از من ولی آخر نگفتیکه بعد از من به امید که ماندی◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆همه ذرات جان پیوسته با دوستهمه اندیشه ام اندیشه اوستنمی بینم به غیر از دوست اینجاخدایا این منم یا اوست اینجا ؟◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆ز تحسینم خدا را لب فروبندنه شعر ست این بسوزان دفترم رامرا شاعر چه میپنداری ای دوستبسوزان این دل خوشباورم راسخن تلخ است اگا گوش میدارکه درگفتار من رازی نهفته استنه تنها بعد از این شعری نگویندکسی هم پیش ازین شعری نگفته استمرا دیوانه میخوانی دریغاولی من بر سر گفتار خویشمفریب است این سخن سازی فریب استکه من خود شرمسار کار خویشممگر احساس گنجد در کلامیمگر الهام جوشد با سرودیمگردریا نشیند در سبوییمگر پندار گیرد تار و پودیچه شوق است این چه عشق است این چه شعر استکه جاان احساس کرد اما زبان گفتچه حال است این که در شعری توان خواندچه درد است این که در بیتی توان گفتاگر احساس من گنجید در شعربجز خاکستر از دفتر نمی ماندگر الهام میجوشید با حرفزبان از ناتوانی در نمی ماندشبی همراه این اندوه جانکاهمرا با شوخ چشمی گفتگو بودنه چون من های و هوی شاعری داشتولی شعر مجسم چشم او بودبه هر لبخند یک حافظ غزل داشتبه هر گفتار یک سعدی سخن بودمن از آن شب خموشی پیشه کردمکه شعر او خدایشعر من بودز تحسینم خدا را لب فرو بندشعر است این بسوزان دفترم رامرا شاعر چه می پنداری ای دوستبسوزان این دل خوشباورم را◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆پشت خرمن های گندم لای بازوهای بیدآفتاب زرد کم کم نهفتبر سر گیسوی گندم زارهابوسه بدرود تابستان شکفتاز تو بود ای چشمه جوشان تابستان گرمگر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسیداز تو بود از گرمی آغوش توهر گلی خندید و هر برگی دمیداین همه شهد و شکر از سینه پر شور تستدر دل ذرات هستی نور تستمستی ما از طلایی خوشه انگور تستراستی را بوسه تو بوسه بدرود بودبسته شد آغوش تابستان ؟ خدایا زود بود◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆من نمی دانمو همین درد مرا سخت می آزاردکه چرا انسان این دانااین پیغمبردر تکاپوهایشچیزی از معجزه آن سو ترره نبرده ست به اعجاز محبتچه دلیلی دارد؟چه دلیلی داردکه هنوزمهربانی را نشناخته است؟و نمی داند در یک لبخند!چه شگفتی هایی پنهان استمن بر آنم که درین دنیاخوب بودن به خداسهل ترین کارستو نمی دانمکه چرا انسانتا این حدبا خوبیبیگانه است!و همین درد مرا سخت می آزارد◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆میخواهم و میخواستمت تا نفسم بودمیسوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بودعشقِ تو بَسَم بود که این شعله بیدارروشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بودآن بختِ گریزنده دمی آمد و بگذشتغم بود که پیوسته نفس در نفسم بوددستِ من و آغوشِ تو هیهات که یک عمرتنها نفسی با تو نشستن هوسم بودبالله که جز یادِ تو گر هیچکسم هستحاشا که بجز عشقِ تو گر هیچکسم بودسیمای مسیحائی اندوهِ تو ای عشقدر غربتِ این مهلکه فریاد رَسَم بودلب بسته و پَر سوخته از کوی تو رفتمرفتم بخدا گر هوسم بود بَسَم بود◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆معنای زنده بودن من، با تو بودن استنزدیک، دورسیر، گرسنهرها، اسیردلتنگ، شادآن لحظه ای که بی‌ تو سر آید مرا مبادمفهوم مرگ مندر راه سرفرازی تو، در کنار تومفهوم زندگی‌ استمعنای عشق نیزدر سرنوشت منبا تو، همیشه با تو، برای تو، زیستن◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشقصفای روی تو، تقدیم می‌کنم، با عشق‌درین سیاهی و سردی بسانِ آتشگاههمیشه گرمم همواره روشنم، با عشق‌همین نه جان به ره دوست می‌فشانم شادبه جانِ دوست، که غمخوار دشمنم، با عشق‌به دست بسته‌ام ای مهربان، نگاه مکنکه بیستون را از پا درافکنم، با عشق‌دوای درد بشر یک کلام باشد و بسکه من برای تو فریاد می‌زنم: با عشق◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆دیدارِ تو گر صبحِ ابد هم دهدَم دستمن سرخوشم از لذتِ این چشم به راهی…◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆ای عشق، پناهگاه پنداشتمتای چاهِ نهفته، راه پنداشتمتای چشم سیاه، آه، ای چشم سیاهآتش بودی، نگاه پنداشتمت◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆من از لطافت صبحمن از طراوت نورمن از نوازشآن مهربانچنان سرمستکه گاهدرهمه آفاق می گشودم بالکه مستبرهمه افلاک می فشاندم دست◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆چه خوش لحظه هاییکه هم را شنیدیم ؛چه خوش لحظه هاییکه در هم وزیدیم …◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆ای عشق شکسته ایم، مشکن ما رااین گونه به خاک ره میفکن ما راما در تو به چشم دوستی می بینیمای دوست مبین به چشم دشمن ما را◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆به صبح خنده‌ات آویزمای امید محالمگر تلافی شب‌های انتظار کنم …!◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆ببار ای آسمان امشبکه قلبم باز بی تاب استنه روز آرامشی در دِلنه شب در چشم من خواب است..◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆گاه بینم در احلام شیریندارم آن نازنین را در آغوشبر سر ابر های طلاییکرده ایام غم را فراموشسر ننهاده است بر سینه ی منخفته چون لاله ی پرنیان پوشمی کند ماه ما را تماشاگاه بینم که دستی پر از مهردست سرد مرا میفشاردگاه بینم که چشمی پر از نازراز خود را به من می سپاردگاه میبینم برای همیشهدست در دست من می گذاردآه !این هم که رویاست !رویا◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆جستجو کن عشق رادر گرمی آغوش من…◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆آه، بارانای امید جان بیداران!برپلیدی ها، که ما عمری است در گرداب آن غرقیمآیا چیره خواهی شد؟◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆بنشین ٬ مرو ٬ صفای تمنای من ببینامشب چراغ عشق در این خانه روشن است◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆هر صبحدر آیینه‌ی جادویی خورشیدچون می‌نگرم،او همه من، من همه اویم !◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆ای جدایی تو بهترین بهانه گریستنبی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده امای نوازش تو بهترین امید زیستندر کنار تومن ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆روزگارییک تبسم، یک نگاهخوش تر ازگرمای صد آغوش بود◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆چه گویم؟از که گویم؟با که گویم ؟که این دیوانه رااز خود خبر نیست …◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆گل یاسعشق در جان هوا ریخته بودمن به دیدار سحر می‌رفتمنفسم با نفس یاس در آمیخته بود◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆درختی خشک را مانم به صحراکه عمری سر کند تنهای تنهانه بارانی که آرد برگ و بارینه برقی تا بسوزد هستیش را◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆تو نیستی که ببینیچگونه با دیواربه مهربانی یک دوست از تو می گویمتو نیستی که ببینی، چگونه از دیوارجواب می شنوم …◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆هیچ و باد است جهانگفتی و باور کردی؟!کاش، یک روز، به اندازه ی هیـــــچغم بیهوده نمیخوردی!کاش، یک لحظه، به سرمستی بــــــادشاد و آزاد به سر می بردی◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆من پا به پای موکب خورشیدیک روز تا غروب سفر کردمدنیا چه کوچک است!وین راه شرق و غرب چه کوتاه!تنها دو روز راه میان زمین و ماهاما من و تو دورآنگونه دورِ دورکه اعجاز عشق نیزما را به یکدگر نرساند ز هیچ راهآه…◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆دوباره معجزه آب و آفتاب و زمینشکوه جادوی رنگین کمان فروردینشکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرودسپاس و بوسه و لبخند و شادباش و دروددوباره چهره نوروز و شادمانی عیددوباره عشق و امیددوباره چشم و دل ما و چهره های بهارهفت سین ..◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆من یقین دارم که برگکاین چنین خود را رها کردست در آغوش بادفارغ است از یاد مرگلاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیستپای تا سر زندگیستآدمی هم مثل برگمی تواند زیست بی تشویش مرگگر ندارد مثل او ،آغوش مهر باد رامی تواند یافت لطف“هرچه باداباد ” را◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆پرواز دسته جمعی مرغابیان شادبر پرنیان آبی روشندر صبح تابناک طلاییآه ! ای آرزوی پاک رهایی◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆گلی را که دیروزبه دیدار من هدیه آوردی ای دوستدور از رخ نازنین توامروز پژمردهمه لطف و زیبایی اش راکه حسرت به روی تو می خورد وهوش از سر ما به تاراج می بردگرمای شب برد .صفای تو اما گلی پایدار استبهشتی همیشه بهار استگل مهر تو در دل و جانگل بی خزانگل تا که من زنده ام ماندگار است◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆قفسی باید ساختهرچه در دنیا گنجشک و قناری هستبا پرستوهاو کبوترهاهمه را باید یکجا به قفس انداختروزگاری است که پرواز کبوترهادر فضا ممنوع استکه چرابه حریم جت ها خصمانه تجاوز شده استروزگاری است که خوبی خفته استو بدی بیدار است …◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆با مرگ ماه روشنی از آفتاب رفتچشمم و چراغ عالم هستی به خواب رفتالهام مرد و کاخ بلند خیال ریختنور از حیات گم شد و شور از شراب رفتاین تابناک تاج خدایان عشق بوددر تندباد حادثه همچون حباب رفتاین قوی نازپرور دریای شعر بوددر موج خیز علم به اعماق آب رفتاین مه که چون منیژه لب چاه مینشستگریان به تازیانه افراسیاب رفتبگذار عمر دهر سرآید که عمر ماچون آفتاب آمد و چون ماهتاب رفتای دل بیا سیاهی شب را نگاه کندر اشک گرم زهره ببین یاد ماه کن◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆به دست های او نگاه میکنمکه میتواند از زمینهزار ریشه گیاه هرزه را برآوردو میتواند از فضاهزارها ستاره را به زیر پر درآوردبه دست هایخود نگاه میکنمکه از سپیده تا غروبهزار کاغذ سپیده را سیاه میکندهزار لحظه عزیز را تباه میکندمرا فریب میدهدترا فریب میدهدگناه میکندچرا سپید را سیاه میکندچرا گناه میکند◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆دست مرا بگیر که باغ نگاه توچندان شکوفه ریخت که هوش از سرم ربودمن جاودانیم که پرستوی بوسه اتبر روی من دردی ز بهشت خدا گشوداما چه میکنی دلرا که در بهشت خدا هم غریب بود◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوستچون باده لب تو می نابم آرزوستای پرده پرده چشم توام باغ های سبزدر زیر سایه مژه ات خوابم آرزوستدور از نگاه گرم تو بی تاب گشته امبر من نگاه کن که تب و تابم آرزوستتا گردن سپید تو گرداب رازهاستسر گشتگی به سینه گردابم آرزوستتا وارهم ز وحشت شبهای انتظارچون خنده تو مهر جهان تابم آرزوست◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆دیدی آن را که تو خواندیبه جهان یارترین ؟سینه را ساختیاز عشقش سرشارترینآنکه می گفت ؛منم بهر تو غمخوارترین !چه دل آزارترین شدچه دل آزارترین …◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆با قلم می‌ گویم:ای همزاد، ای همراهای هم سرنوشتهر دومان حیران بازی‌های دوران‌های زشتشعرهایم را نوشتیدست‌خوش«اشکهایم» را کجا خواهی نوشت؟◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆اگر ماه بودم به هرجا که بودمسراغ ترا از خدا میگرفتموگر سنگ یودم به هرجا که بودیسر رهگذر تو جا میگرفتماگر مادر بودی به صد ناز شایدشبی بر لب بام من می نشستیوگر سنگ بودی به هر جا که بودممرا میشکستی مرا می شکستی◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆چو آفتاب در آی از درم شراب بنوششراب شبنم جان را چو آفتاب بنوشچراغ میکده دیوان حافظ است بیاشبی به خلوت رندان و شعر ناب بنوشزمانه جام گلاب ترا گل آب کندبیا شراب بیامیز و با گلاب بنوشچو گل به چشمه خورشید رو کن ای دریانه تلخ کاسه وارونه حباب بنوشبه گریه گفتمش از بوسه ای دریغ مداربه خنده گفت که این باده را به خواب بنوش◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی منبه جز تو یاد همه چیز را رها کرده‌ستغروب های غریبدر این رواق نیازپرنده ساکت و غمگینستاره بیمار استدو چشم خسته مندر این امید عبثدو شمع سوخته‌جان همیشه بیدار استتو نیستی که ببینی◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆نام تو مرا همیشه مست می کندبهتر از شراببهتر از تمام شعرهای ناب…!◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆هر چه زیبایی و خوبیکه دلم تشنه اوستمثل گل ، صحبت دوستمثل پرواز کبوترمی و موسیقی و مهتاب و کتابکوه ، دریا ، جنگل ، یاس ، سحراین همه یک سو ، یک سوی دگرچهره همچو گل تازه تودوست دارم همه عالم را لیکهیچ کس را نه به اندازه تو◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆هنگامه شکوفه نارنج بود و منبا یاد دستهای توسرمستتن را به آن طبیعت عطرآگینجان را به دست عشق سپردمبا یاد دستهای توناگاهمشتی شکوفه را بوسیدمو به سینه فشردم◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆ای همه مردم ، در این جهان به چه کارید ؟عمر گران‌مایه را چگونه گذارید ؟هرچه به عالم بود اگر به‌کف آریدهیچ ندارید اگر که عشق نداریدوای شما دل به عشق اگر نسپاریدگر به ثریا رسید هیچ نیرزیدعشق بورزیددوست بدارید◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆تاج از فرق فلک برداشتنتا ابد آن تاج بر سر داشتندر بهشت آرزو ره یافتنهر نفس شهدی به ساغر داشتنروز در انواع نعمت ها و نازشب بتی چون ماه در بر داشتنجاودان در اوج قدرت زیستنملک عالم را مسخّر داشتنبر تو ارزانی که مارا خوشتر استلذت یک لحظه مادر داشتن◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆از گل فروشی لاله رخی لاله میخریدمیگفت ” بی تبسم گل ‘ خانه بی صفاستگفتم : صفای خانه کفایت نمیکندباید صفای روح بیابی که کیمیاستخوب است ای کسی که به گلزار زندگیروی تو همچو لاله صفابخش و دلرباستروح تو نیز چون رخ تو باصفا بودتا بنگری که خانه ی تو خانه ی خداستفریدون مشیری◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆در پهنه ی دشت رهنوردی پیداستوندر پی آن غافله ، گردی پیداستفریاد زدم – “دوباره دیداری هست ؟ ”در چشم ستاره اشک سردی پیداست◆◆◆◆…¸¸💜¸¸…◆◆◆◆شب،آن چنان زلال،که می شد ستاره چید!دستم به هرستاره که می خواست میرسید!نه از فراز بامکه از پای بوته هامی شد تو را در آینه هر ستاره دید!در بی کران دشتدر نیمه های شبجزمن که با خیال تو می گشتمجزمن که درکنار تو،می سوختم غریب!تنها ستاره بودکه می سوخت.پتنها نسیم بود که می گشت

 

منبع : سایت اس ام اسلر2021-07-10 22:19:30اشعار فریدون مشیری | مجموعه گلچین بهترین شعر های فریدون
مشیری


برچسب ها